تبليغاتX
زندگی ما
زندگی ما

من و عشقم

میلاد حضرت علی مبارک

مردی از حضرت امیر (ع)پرسید:بالا بردن دستها به هنگام تکبیره الاحرام چه معنا دارد ؟

علی (ع)فرمود :معنایش این است که خدا بزرگ است .یکتاو یگانه است .مانندی ندارد .با حواس و ادراک ظاهری لمس و ادراک نمی شود. پرسید کشیدن گردن در حالت رکوع چه معنا دارد ؟

فرمود : معنایش این است که به خدا ایمان آوردم  اگر چه گردنم را بزنند .

پرسید معنای سجده اول چیست ؟

فرمود معنایش این است که خدایا ! تو ما را از زمین آفریده ای . و معنای برداشتن سر از سجده این است که خدایا! تو ما را از زمین بیرون آورده ای . و معنای سجده دوم این است که خدایا ! تو ما را به زمین بر می گردانی.و معنای برداشتن سر از سجده دوم این است که خدایا ! بار دیگر ما را از زمین بیرون می آوری (در روز رستاخیز).

پرسید گذاشتن پای راست بر روی پای چپ در حالت تشهد چیست ؟

فرمود :معنایش این است که خدایا ! باطل را بمیران و حق را برپا و استوار نگهدار .

پرسید معنای گفتن امام «السلام علیکم » چیست ؟

فرمود : امام مترجمی است از طرف خداوند که به اهل جماعت می گوید شما در روز قیامت از عذاب خداوند در امانید.

 

(من لایحضر .کتاب الصلوه . باب 17 . وصف الصلوه.)

 

  

میلاد حضرت علی (ع ) بر همه ی شیعیان مبارک.

 

روز پدر را به همه ی پدران عزیزو همه ي مردان تبریک میگویم مخصوصا پدر عزیز و پدر شوهر عزيز و همسر گلم تبريك ميگم.

 امروز در كمال ناباوري البته انتظارش را داشتم عشقم به مسافرت رفت يعني فردا با هم نيستيم حتي فرصت تبريك رو هم بهم نداد.

عشقم تمامه زندگيم عزيزترينم روزت مبارك.خيلي وقته كه دوست دارم دستاتو توي دستام بگيرم و توي چشمات نگاه كنم و بگم عشقم عاشقانه دوستتدارم يگانه عشق جاويدم...

خيلي وقته كه فرصت گفتنش نيست .كاش زودتر خدا موقعيتش رو فراهم كنه و همينطور تو.

خدايا كمكم كن بتونم عشقم رو حفظ كنم و به عشق و محبتمون روز به روز اضافه كنيم

ما رو از دعاي خير خود محروم نكنيد....

دوستتون دارم خيلي زياد .

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 19:24 توسط یه خانم عاشق| |
سلام به دوستای خوبم.

دلم برای همتون خیلی تنگ شده بود باورکنید تمام مدت به یادتون بودم تک تک دوستانم. اوضاع  احوالتون چطوره؟امیدوارم که خوب و خوش باشید .میام به وبلاگاتون سر میزنم و جویای احوال میشم.

اگه از حال و روزه من خواسته باشید میتونم بگم که بالاخره این امتحانات بد پیله تمام شد اما از نتیجه اش خدا عالمه ... ما را از دعای خیر خود فراموش نکنید.[نیشخند]

اما از زندگی

ساکت ارام بدون هیچ چیزه خاصی البته خداراشکر که حس خنثی یی بینمون هست چون هر چی باشه بهتر از حس منفیه.

این روزها اصلا حوصله ندارم نه به خودم میرسم نه به خونه و...

اتاقم روی هواست کلی کتاب و دفتر دوروبرم ریخته اصلا حال جمع کردنش رو ندارم میخوام موهامو کوتاه کنم اما میگم ولش کن حوصله ندارم

خیلی کسل کننده شده برام حالا خوبه که امتحاناتم تموم شد وگرنه اوضاعم الان باید بدتر می بود.

همسر گرامی هم مشغول و سر گرم کارهای خودشه تازگی ها به این نتیجه رسیدم که چقدر وابسته به خانواده اشه

اینم بزارید به پای حال بدم که دوستم بهش گیر بدم اما خوب این چند وقت هیچی بهش نگفتم همشو ریختم تو دلم اخر غمباد میگرفتم اگه نمیومدم اینجا بنویسم.

همسری من این روزا زیاد مسافرت میره بخاطره کارش کم کمش دوهفته یکبار برای ۳یا ۴ روز. به این فکر میکردم اگه ما عروسی کرده بودیم من تحمل میکردم؟

واقعا کار و بار هیچکس معلوم نیست اوایل که اینجوری نبود شایدی ماهی یا ۲ ماه یکبار چند روز میرفت اما حالا...

میزارم به پای شلوغ بودن سرش و مشغله ی کاری... طبق معمول ما باید سنگ زیر اسیاب باشیم دیگه .

جدیدا مامانم بهم میگه بابا یکم اشپزی یاد بگیر فردا مردم میگن مادرش بهش غذا هم یاد نداده  ولی خوب چیکار کنم دوست ندارم به دوستم گفتم بیا با هم بریم کلاس اشپزی اونم گفت برو بابا بعدش گفت اگه بخوای بری خیاطی میام...... وای خدا مگه زندگی خیاطی و اشپزیه

جاتون خالی اونروز یه برنجی درست کردم که نگو به قول همسری میزدی به دیوار کنده نمی شد... حسابی ابروم رفت.

دلم برای عشقم تنگ شده برای لحظه های خاص و ناب تنهایی مون.لحظه های عاشقانه ای که نمیدونم کجا رفتن...

کارم شده یاداوری روزهای گذشته .........

عزیزم خوب بخوابی ... بیا بخوابم ...

ماه رجبه دوستای خوبم مارو از دعاتون محروم نکنید.... یادم کنید که همیشه به یادتونم و براتون دعا میکنم.

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 1:33 توسط یه خانم عاشق| |
سلام دوستای گلم

به نظر شما کار اینقدر مهمه؟

خیلی وقته که فقط علی رو برای چند دقیقه میبینیم در هفته باورتون میشه؟ مایی که نمیتونستیم یه روز همدیگرو نبینیم. حتی گاهی میشد علی ساعت ۱۲:۳۰ شب میومد و۱نیمه شب میرفت در حالی فردا صبحش باید ۴ صبح بیدار میشد که تا ۶ سرکارش باشه

کلی با هم تلفنی صحبت میکردیم اس ام اس اما حالا؟؟؟؟

دیگه دلم تنگ شده چقدر میتونم تحمل کنم... اما علی اینو نمیتونه بفهمه یا خودشو میزنه ....

گاهی اس ام اس میده که اگه نده سنگین تره جوری که میفهمی نباید مزاحمش میشدی.

مثلا اخرین باری که با هم صحبت کردیم

علی:سلام عزیز دلم             نسیم:سلام 

علی : خوبی خانم گل و خوشگلم دلم برات یه ذره شده اما خوب چی کار کنم کار دارم.

نسیم:تو خوبی؟ مزاحمت نمیشم به کارت برس

علی: دارم یه کارایی میکنم حالا بعدا شما ها رو در جریان میزارم. مراقب خودت باش عشق علی

نسیم : خدانگهدارت

الان نزدیکه یک ماهه اینجوری شده ؟ تا کی باید صبر کنم.

بعدشم من یه نفرم شما ها دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای خدا گاهی اوقات یه کارایی میکنه که میخوام خفش کنم.

ولی ته قلبم هنوز دوسش دارم و هر لحظه منتظرم که بیاد و ببینمش.

امروز صبح قرار بود بیاد منم با هزار دردسر زود از خواب بیدار شدم خوشگل و.... ولی نیومد زنگ زدم میگم کجایی میگه چطور؟

میگم هیچی همینجوری میخواستم بدونم ... به کل یادش رفته بود منم به روش نیاوردم.

الانم با حرص دارم براتون مینویسم ببخشید که یکم لحنم بد شده دست خودم نیست اعصابم یکم خراب شده

فرصت کردید دعامون کنید

خدایا عشقم هرجا که هست خودت مراقبش و به خودت سپردمش.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:43 توسط یه خانم عاشق| |
سلام دوستای گل و همیشگی خودم.

چند وقته پیش یکی از دوستان دور مادر(مامان علی) همسرش فوت کرده بود منم برای تسلیت ختمشون رفتم.

خیلی ناگوار بود با اینکه سنشون زیاد بود و مریض بودن اما خیلی سخت بود براشون به هر حال شوهرش بوده و پدرشون.

دوست مامان مداوم با خودشون میگفتن کاش بد اخلاق بود و ازارو اذیتم میکرد تا بگم راحت شدم کاش دست روم بلند میکرد ...کاش اینقدر بهم خوبی نمیکرد و اینقدر دوسش نداشتم و....

چند روزه ذهنمو خیلی مشغول کرده داشتم با خودم فکر میکردم و از خدا خواستم اول من از دنیا برم چون طاقت ندارم ناراحتی شوهرمو خانواده ام و.... رو ببینم.

خیلی سخته چطور میشه تحمل کرد؟من که دق میکنم.

یکی از دختراش زیر سرم و بود و اون یکی شوکه ... اینقدر گریه کرده بودن که دور چشماشون کبود شده بود.

خدا رحمتش کنه...

علی بهم گفت نرم خوب نیست برای ناراحتی و اینا بری حتی خودشم خونشون نیومد اما من رفتم چون زشت بود  که نمیرفتم و با استفاده از ترفندم علی رو هم برای مراسم ختم و اینا بردم.

هی روزگار... چه روزگاری شده از یک لحظه ی دیگه ات خبر نداری

خدا عاقبتمون رو بخیر کنه.

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:48 توسط یه خانم عاشق| |
سلام دوستای گلم

به پیشنهاد دوست گلم (وبلاگ برای تو)می خوام قوانین عشقمون رو بنویسم.

ممنونم از دوست گلم.

اوایل خوب کلی قانون ریز و درشت برای خودمون گذاشتیم که هر بار هم به این قوانین اضافه میشه حالا به برنامه ها یا مراسم های مختلف.

۱- همیشه عاشق هم باشیم و همدیگرو عاشقانه دوست داشته باشیم در هر شرایط .

۲-هیچ وقت همدیگرو تنها نزاریم چه موقع خوشحالی چه خدایی نکرده غم.

۳-توانایی ها و محدودیت های همدیگر رو بشناسیم و انتظارات بیجا از هم نداشته باشیم.

۴- همونطور که همدیگر رو دوست داریم و برای هم احترام قائلیم باید در مورد خانواده هامون هم همینجوری باشیم.

یه قانون خیلی خوبی که داریم اینه که هر وقت از هم خسته شدیم برای چند روز از هم دور میشیم تا دعوا و اختلافی پیش نیاد البته این تذکر رو تازه بهش اضافه کردم که باید بگی دارم بخاطر چی میرم.

 

بازم هست الا بدم میام .

انشاا... که خدا همه ی ما رو کمک کنه

دوست دارم ماهک جون رو به این مسابقه دعوت کنم .

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:12 توسط یه خانم عاشق| |