من و عشقم
چهارشنبه صبح مامان و بابا رفتن لواسون خونه ی مادر بزرگم .ما نرفتیم چون مهمونی میخواستیم بریم. بالاخره رفتیم خونه ی عمه ی علی حدود ساعت ۱۱ بود که رفتیم .نمیدونید چقدر خوابم میومد اخه شبش هم دیر خوابیده بودم اما رفتم تازه هی علیرضا میگفت دیره نسیم:علی من ناهار نمیمونم علیرضا:زشته اخه همه فامیل هستن..اگه زیاد اصرار نکردن باشه همونطور که علی میگفت فکر میکردن برای ناهار میریم ...اینقدر اصرار کردن که من دیگه راضی شدم یه دفعه علی گفت که :نه عمه ناهار نمیمونیم دعوتیم که دیگه من اینجوری شدم عمه وقتی دید من متعجبم گفتم چی چی بگم عمه جان حتما دعوتیم . اومدیم توی ماشین هنوز هم متعجب بودم علی همش داشت میخندید منم مشتاق که بدونم کجاست که علی به خونه ی عمش ترجیه داده علی:خانم خوشکل یه اقای خوشکل خوش تیپه عاشق و دیوونه و...جناب اقای علیرضا جان عزیز و گرامی شما رو به ناهار دعوت کرده درخواستشو رد میکنی دیگه مردم از خنده که گفتم مگه یه خانم خوشگل و ناز کلی خندیدیم...جاتون خالی در حال ناهار خوردن بودیم که الهام زنگ زد به علی که کجا دعوتی علی ..دیگه علی مونده بود همه دوتا دو تا بودیم . نشسته بودن بازی میکردن که دیر شد. ساعت ۳ بود که اومدیم .چون تنها بودم علی موند پیشم شب توی خونه خودمون دو تا بودیم وقتی شبها پیشمه بهترین حس رو دارم ظهر بود که با صدای گوشی علی بیدار شدم و گوشیشو خاموش کردم اینقدر ناز خوابیده بود که نگو میخواستم بوسش کنم گفتم بیدر میشه اروم بوسش کردم که چشماشو باز کرد و گفت اینم شد بوس پنجشنبه خونه بودیم دوتایی وای خدایا چه تعطیلاته خوبیییییییییییی مامان و بابا جمعه صبح اومدن . ظهر بیدار شدم که دیدم علی داره با لب تابش کار میکنه ...گفت طلوع افتاب رو که ندیدی لااقل پاشو غروبش رو ببین گفتم صبحونه خوردی گفت اره خانم سحر خیزم صبحونه اماده کرده بود خوردم ناهار هم اماده کرده عصر بود که رفت اخه با دوستاش میخواست بره فوتسال بازی کنه بعدشم استخر به خاطره همین رفت سه روز بود که تمام مدت پیش هم بودیم اما موقع رفتن باز دلم براش تنگ شد علی زود بیا ...گفت قربونت بشم ممنونم ازت که پیشم موندی سلام به دوستان عزیزم عیدتون مبارک فقط میدونم تنها جون سید هستند از بقیه بی خبرم.تنها جونم عیدت مبارک خیلی دعامون کن. علیرضا دوشنبه شب اومد وای نمیدونید که چقدر دلم براش تنگ شده بود اخه ۵ روز بود عشقم پریدم بغلش یه عالمه بوسش کردم اینقدر ناز شده بود که نگو ...عسل دلم برام کلی سوغاتی خوشمزه اورد کم بخور اما بخور...گفتم علی جان تو هم نمیگفتی من میخوردم دو تا شال خوشگله زمستونی هم برام اورده یکی مشکی و سفید یکی قهوه ای تیره و روشن یه دونه تاپ سبز سدری هم اوره که پشت گردنیه ...خیلی بهم میاد بابام به علی میگفت:علی پسرم ازین به بعد خواستی بری جایی حتی برای یه روز زنتم با خودت ببر ما رو دیوو نه کرد علی گفت :اره ؟؟؟؟ شام خورد و زود رفت گفت:میخوام مامانم و بابام رو هم ببینم بعدشم خسته ام سه شنبه خیلی کار داشتم باید کادو میخریدم برای چند نفر بعدشم کلاس داشتم. علیرضا چون تازه از اصفهان برگشته بود خیلی توی شرکت کار داشت برای خانم دوست علی مریم خانم که سید هستن اردو خوری خریدم خیلی خوشگل بود برای دوست خودم مهشید که سیده کتاب خریدم اشعار مولانا (اخه عاشق مولاناست) بالاخره خودمم گشت و گذار کردم کلی وسایل دیدم هم برای جهیزیه هم کلا خوشم میاد از دیدن ساعت ۲ بود رفتم دانشگاه که دیدم چه برفی داره میاد زنگ زدم به علی که بیا دنبالم گفت تا صبح اگه صبر کنی من میام نه اژانس بود نه تاکسی ...با هزار مکافات خودم رو رسوندم خونه .از ساعت ۶ تا ۹ توی راه بودم مسیری که اگه خیلی طول می کشید ۴۵ دقیقه بود علی هم توی ترافیک موند با اینکه دیر اومد اما هم برای من گل خریده بود که من گفتم پس برای همین دیر اومدی من شام نخورده بودم چون میدونستم میاد با هم یه شام عاشقونه ی تپل خوردیم آلو اسفناج . به قول علی اول بعدش علی اول نمیخورد یکم موند پیشم ساعت ۱:۳۰ بود که گفت میرم خونه یکم کار دارم ... فردا میام برای امشب کلی برنامه داشتیم حالا نمیدونم فردا ناهار میریم یا نه ...من که گفتم نه اما علی میگه ناهار نگهمون میدارن منم گفتم عصر میریم که ناهار خورده باشن.علی میگه زشته خوشحالم که دوباره پیشمی عزیز دلم علی من خوبی؟بهت خوش میگذره؟کارت خوب پیش میره اگر از احوال من خواسته باشی شکر ملالی نیست جز دوری دیدار که ان هم امیدست به زودی حاصل شود... مگه قرار نبود امروز بیای؟ این روزها خیلی برام سخت گذشت...اما منتظر شدم تا یکشنبه خیلی بهت عادت کردم علی بدون تو نمیتونم اس ام اس بدی .بیای دنبالم با هم توی ترافیک باشیم...با هم حرف بزنیم ... دستمو بزارم توی دستات علیرضا دلم برات تنگ شده ... برای خنده های قشنگت علی امروز مامانت زنگ زد که شام برم خونتون علی من بدون تو دنیا برام سخته اما وقتی گفتی امروز نمیتونی بیای داشتم دیوونه میشدم خواستم بهت بگم اما دلم گفت نگو که دلت براش تنگ شده و میخوای زودتر بیاد گفتم ناراحت میشی هر تلفنی که زنگ میزنه تند میپرم و گوشی رو برمیدارم اما علی همه ی تلفن ها تو نیستی علی ناهار برات زرشک پلو درست کردم اما نیومدی و همینجور سرد موند علی بیقرارتم بیقراره بی قرار تاحالا نشده بود بیشتر از دو روز نبینمت ...حتی شده از دور اما میدیدمت علی اگه اینجا نبود نمیدونستم باید کجا دردو دل میکردم کاش میدونستی این وبلاگ رو کاش میشد بیای بخونی حرفامو ...کاش نسیم که عاشقانه دوستت داره و تو تمام دنیاشی و الان دلتنگته ...دلتنگه روی ماهت... روز عید شب قبلش اصلا نتونستم بخوابم نزدیکای ساعت ۶ خوابم برد ...با مکافات . صبح ساعت نزدیکای ۱۰ بود که با صدای در اتاق بیدار شدم.خوابالوی من پاشو دیگه. چشمامو که باز کردم چشمات پف کرده نخوابیدی یا شایدم گریه کردی ها ؟؟؟ .ول کن حرف دیشب و به حرف بقیه چی کار داری؟ اصلا من دوست دارم زنم تپل باشه مگه من همیشه بهت نمیگم بخور ...مهم منم نه اونا هرکس هرچی دوست داره بگه مهم خودمونیم .من ناخواسته اشکم دستمو گرفتم توی صورتم که گفت اخه چرا اعصاب خودتو منو خورد میکنی بابا ولش کن از صبح همه دارن میگن تو کجایی منم میدونستم که ناراحتی بهونه اوردم که کار دارم و نیومدم دنبالت .پاشو قربونت بشم . بابای علی حاجی هستش و امروز مهمون داشتن اکثر فامیلاشون هستن.اصلا حوصله نداشتم که برم من: علی تورو خدا بزار یکم دیگه بخوابم خوابم میاد .حالا خوابم نمیادا علی:نه پاشو دیگه تا الانم که خوابیدی بسه نمیخواستم برم که مامان گفت عیده خجالت بکش الان همه میگن چی شده نیومدی توی راه همش میگفتم علی من نمیام از شانس من همه بودن خیلی خودمو کنترل کردم که به روی خودم نیارم و حتی خیلی عادی با خاله برخورد کردم ناهار مامان ابگوشت درست کرده بود با باقلاپلو با گوشت که اکثرا ابگوشت خوردن ولی من دوست ندارم با اینکه باقلا پلو دوست دارم اما اصلا از گلوم پایین نمیرفت و چند قاشق بیشتر نخوردم تا عصر شد همه جمع بودن میگفتن و میخندیدن علی هم با پسر خاله و عمه هاش صحبت میکرد و گاهی یه نگاهی به من میکرد و میومد پیشم خانم ها هم پیش هم نشسته بودن حرف میزدن اصلا نمیفهمیدم چی میگن فقط نشسته بودم که مریم عروس عمه ی علی اومد پیشم و گفت چی شده ؟؟؟ دیگه میخواستم برم اما هیچکس از جاش تکون نمیخورد که بره همه می خواستن شام بمون از شانسم گفتم علی شام هستن همه؟اره ...وای علی مگه میشه زشته ...محمد (پسر خاله اش)میخواد گوشت هارو ببره تقسیم کنه بزار بگم ما میریم تو حاضر شو تا من بیام .با هم رفتیم یکم توی ماشین خوابیدم و با علی حرف زدم بهتر شدم ساعت ۸ بود که اومدیم خونه که همه میگفتن رفتین گوشت تقسیم کنین یا بگردین خلاصه گذشت و شب بخاطر اینکه فردا صبح کلاس داشتم زودتر از بقیه اومدم خونه که توی راه علی گفت مرسی خانمم که امدی امروز عوض خاله من میگم ببخشید خیلی بهم خوش گذشت چون پیش تو بودم به قول مامان تازه این اولشه اینم از عیدمون همش توی گذشته بودم از حال بگم علیرضا رفته مسافرت البته ماموریت (اصفهان)فردا میاد عسلم خیلی دلم تنگ شده اخه از پنجشنبه رفته عسلم هر جا که هستی امیدوارم که خوب باشی.....زود بیا که من منتظرتم سلام دوستای گلم ببخشید که چند روز نبودم. راستی عید همتون مبارک .عید قبلی و عید جدید. دوشنبه شب قرار بود علی با مامان و باباش و خواهرش و خالش بیان خونمون بیارن .البته زحمت میکشن ولی من عیدی نمی خوام فقط علیرضا رو میخوام. گفتم خوب شما تشریف نمیارید بزارید علیرضا جان تشریف بیاره علی گفت نه بعدا همه با هم میایم. از قبل میدونستم چی میخوان بیارن اخه با علی قبلا دیده بودم و انتخاب کرده بودم. علی اخرین نفر اومد و منتظر نگاهش اخه دلم یه ذره شده بود براش بهش و بوسش کنم چرا اینجوری شد اما فکر کنم خداراشکر کسی نفهمید یا به روی خودشون نیاوردن.گل رو گرفتم و رفتم توی علی بهم اس ام اس زد که خانم خوشگلم نمی خوای بیای پیشم .منم گفتم تو بیا گفت نمیگن داری کجا میری هنوز ۵ دقیقه نیست اومدی .تنها بودم اره اما میدونی که الان نمیشه. بیا دیگه دلم گرفت .گفتم اخه گفت اخه نداره حواست نبود اشکالی نداره باید میرفتی توی اتاق .اخه منه بدبخت چند بار باید بیام خواستگاری بیا دیگه .رفتم توی اتاق خندید و بهم یه چشمک زد یه جعبه شیرینی که خاله علی گرفته بود با یه شال خوشگل.مطمئن بودم علی دسته گل رو انتخاب کرده چون گلهای مورد علاقه ی خودم بود. کادو همون کیف و کفش خوشگلی بود که خودم انتخاب کرده بودم.خیلی ناز و شیکه طبیعیه که بابای علی گفت بگید ماشاا...ببینم میتونید امشب دخترمو چشم کنین.علی پاشو یه اسپند دود کن براش که خاله گفت وا مگه چشم ما شوره دوست داشتم با علی تنها باشم و به علی بگم اخه به خاله چه مربوط نیست اما چرا توی این جشن اینجوری باید بگه ها؟؟خوشی منو ازبین ببره فرصت نشد باعلی تنهایی حرف بزنم البته از علی هم ناراحت بودم که چرا چیزی نگفت اون موقع بخورم.برام دعا کنید نزدیکای ۱۲ بود که رفتن.به علی گفتم بمون گفت نه فردا کار داریم روز عید را توی پست بعدی مینویسم حتما شنبه شب حدود ساعت ۶ بود زنگ زد که میام دنبالت وقتی با هم هستیم حتی از ترافیک خیابون ها هم خوشحال میشم. بر میگرده منو نگاه میکنه میگم خسته نباشی خانم میگی وای علی این ترافیک (ادای منو در میاره ...) قرار بود با علی شام بریم بیرون علی پرسید بیان ؟گفتن اره بگو بیان اشکال نداره.البته دوست داشتم تنها باشیم ولی تنوع بود خلاصه قرار شد مجید و لیلا هم بیان با هم بریم بیرون.لیلا و مجید حدود ۳ ماهه که عقد کردن. لیلا دختر خوبیه و مجید هم کلی شوخ که اگه باهاش بری بیرون میمیری از خنده خلاصه ما رفتیم و اونا هم اومدن جاتون خالی خیلی خوش گذشت علیرضا همیشه با چنگال یه چیزی میزاره دهن من که اون روز جوجه گذاشت چنگال رو زد توی گوجه فکر کنید گوجه درسته و به لیلا میگفت بیا بخور خانمی دیگه ما مرده بودیم از خنده ندیدی اینارو بعد از شام رفتیم بستنی خوردیم که بازم مجید کلی ما رو خندوند گفت :بمیرم برات علی معلومه خیلی تنبیه شدیا هستیم دربست مستقیم داری همش میگی میخندی ایال با ما به ازین باش که دوباره همه خندیدیم. مجید میگفت علی چرا نزاشتی ما یکم تنها باشیم شاید بخوای حرفای عاشقونه بزنیم جلوی تو نگیم ولی ما هر جا میریم شما هم میاین.علی چرا با نسیم خانم یکم قدم نمیزنی /برو دیگه علی هم گفت برین خونتون حرف بزنید بعدشم تو دنبال ما میای نه ما از الان وقت میگیرم ۱۵ دقیقه بیشتر وقت نداری که مجید هم گفت بدو خانم الان میگه ۱۰ دقیقه اش رفت بدو بدو توی خونتون اون داداشات هستن اینجا هم که نیستن علی رو جای خودشون گذاشتن اخه لیلا ۳ تا برادر داره که خدایی اصلا اینجوری نیستن که مجید میگفت .اما مجیده دیگه خلاصه شب خوبی بود کلی خوش گذشت و مهم ترین چیز این بود که عشقم شب موند پیشم بعد از مدتها تونستم بغلش بخوابم سرمو بزارم روی شونه هاش تا صبح با ارامش بخوابم. چه خواب لذت بخشی که در کنار عشقت باشی و صبح با بوسه های اون از خواب بیدار بشی. براش صبحانه ی خوشمزه درست کردم علیرضا مربای توت فرنگی خیلی دوست داره همیشه میگه نسیم تو مربای توت فرنگیه منی بیا بخورمت بعدشم رفت.اینبار از رفتنش ناراحت نشدم چون شب قول داد که بیاد شام. شام گفته بود براش لوبیا پلو درست کنم.جاتون خالی خوب شد خداراشکر. شب که اومد کلی برام خوراکی های خوشمزه خریده بود دارم خسته بود خستگی از توی چشماش مشخص بود تا من شام رو بکشم روی مبل خوابش برد اومدم چیزی بندازم روش بیدار شد گفت میخوای منو بخوابونی من لوبیا پلو می خوام با هم شام خوردیم و گفت میرم گفتم چرا؟گفت دیروزم خونه نرفتم دیگه امروز باید برم . دیدم خسته است اصرار نکردم که زیاد بمونه دیشب کنار عشقم بودم و توی بغلش و با بوسش خوابیدم اما امشب... عشقم عزیز دلم دنیای من دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم... تا حالا شده دلت بگیره؟تا حالا شده بخوای با یکی حرف بزنی اما نتونی؟ به احتمال زیاد جوابتون اینه ---اره شده ----مگه میشه پیش عشقت باشی و دلت بگیره و... دلم گرفته به اندازه گرفتگی تمام ابر های اسمون. یه حسی دارم نمیدونم چیه اما حس جالبی نیست. شاید یه جور تردید شاید جور ترس شاید یه جور... خدایا خودت کمکمون کن.میدونم که بنده ی خوبی نیستم .اما بنده ام و تو هم مثل همیشه مهربان و... خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- این چند روز با عشقم بودم این چند روز جوری بود که تونستم باهاش باشم و از فردا میترسم که کم باشه و کم بتونم ببینمش . با هم بودیم اما یه جوری بودم مثل همیشه نبودم ...دلیلشو نمیدونم ولی خوب طوری رفتار کردم که نفهمید البته مگه میشه نفهمه یعنی به روی خودش نیاورد مثل همیشه گذاشت راحت و ازاد باشم... منو ببخش و رفتار منو .ممنونم عشقم که درکم میکنی. بدون تا ابد عاشقانه دوستت دارم عزیز دلم. سخن عشق نه ان است که اید به زبان ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت روزهای بارونی تون بخیر دوستان عزیزم. امروز ظهر کلاس داشتم و باران شدید و از اونجایی که از چتر وای خدا اصلا تاکسی نبودکلی منتظر شدم .البته به توصیه ی عشقم حدود نیم ساعت زود تر از معمول را افتادم قربونش برم حواسش به همه جا هست. حلاصه با هزار مکافات رسیدم سر کلاس البته استاد هم دیر اومد و ما خوشحال موقع برگشت قرار بود عشقم بیاد دنبالم کم کم زیر بارون داشتم راه میرفتم نفس عمیقی کشیدم و خیلی شاد و خوشحال شدم البته شادیم بیشترش به عشقم ربط داشت و خوشحال از اینکه میبینمش و می تونیم ساعاتی با هم باشیم. دیر کرد حدود ۱۵ دقیقه و ازونجایی که کم حوصله هستم مداوم زنگ میزدم و اس ام اس میدادم. بار اخر جواب داد .سلام خانم خوشگله .گفتم سلام کجایی؟؟؟؟ گفت :دقیق بگم؟ گفتم اره دیگه بد .گفت دقیقا پشت سرت نتونستم جولوی خندمو بگیرم و گفتم اِِاِاِ گفت :وای امروز چقدر خوشگل شدی اینقدر خوشگل که دوست دارم بخورمت الهی که فدات بشم لحظاتی که با هم هستیم بهترین لحظه است برام. نزدیک یه پارک رسیدیم با هم رفتیم پارک . وای نمیدونید پارک توی هوای بارونی چه حالی داره بخوری جاتون خالی خیلی خوش گذشت .۱۰ برگشتیم چون نود داشت و عشقم عاشق نود. عشق خوشگل و نازم عاشقونه دوست دارم سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه زهرا(س) را خدمت دوستان عزیزم تبریک میگم. امیدوارم به حق این روز عزیز هر کس هرچی ارزو داره و به صلاحشه بهش برسه. امیدوارم که به عشقاتون برسید تقریبا این روزها با اقای خونه بودم.خداراشکر راضی ام به همین ها هم. سه شنبه قرار بود که اقای خونه بیاد خونه .منم کلی کار کردم سوپ شیر براش درست کردم که خیلی دوست داره قربونش بشم.هی مامان می گفت زشته یه چیزه دیگه هم درست کن گفتم مادر من دوست داره شما نگران نباش ولی اخرش هم کاره خودش رو کرد و کنار سوپ یه کوکوی خوشمزه درست کرد.بعد از اون موهامو درست کردم و اماده نزدیک ظهر بود که زنگ زد و گفت با عرض شرمندگی ناهار نمیتونم بیام برای عصر انشا... اگه مشکلی پیش نیاد میام دلیل حرفی رو نمیزنه .حتما نمیتونه بیاد عصر کلاس داشتم و قرار شد بیاد دنبالم دانشگاه. گوش نمیدادم.با عصبانیت بهش گفتم اونم گفت چندبار بگم ببخشید نشد دیگه.حالا خانمی نمیای سوار بشی گفتم :نخیر .گفت :میرما بعد باید خودت برگردیا بعد میرم زن میگیرم غصه می خوری بعد گریه میکنی بعد گفتم نمیخواد بگی دیگه بعد گفت اینقدر ناز شده بود که نگو.هنوز باهاش سنگین بودم دوست داششتم بغلش کنم بوسش کنم. دلم براش تنگ شده بود اما غرورم میگفت نرو اون تو رو ضایع کرده بعد گفت:خانم کوچولوی من قصد اشتی با منو نداره غصه میخورم وقتی تورو اینجوری میبینم. الهی بگم چی بشم که عسلمو ناراحت کردم. یه جا نگه داشت و گفت :به من نگاه کن...ببین نتونستم بیام ...فکر کردی من بدم میاد بیام پیش همه زندگیم میبینید برای یه موضوع کوچیک چه ماجرایی به پا کردم به قول دوستم همه ی اینا تجربه است. بازم عشقم بزرگی کرد و منو بخشید بازهم با اخلاق خوبش منو شرمنده کرد عزیزم ...تمام دنیام ...هستی ام...عاشقانه دوستت دارم و ازت ممنونم. (شاید روزی انشاا.. در اینده این وبلاگ رو ببینی و خاطراتمون رو بخونی ...)ممنون بابت همه چیز. سلام علیکم.حالتون چطوره؟ براش عصرونه درست کردم .دوست داشتم براش بهترین چیزی که دوست داره براش اماده کنم. بهم میگفت اینقدر تحویلم نگیر پررو میشم هر روز میاما می خواستم بهش بگم من از خدامه که تو هر روز پیشم باشی عسلم. وقتی پیشمه اصلا نمیفهم که زمان چطور می گذره . از تو یاد گرفتم.گفت: ابجی لاتی حرف زدنتم جیگره و لحظه ی خداحافظی... خدایا همه ی عاشق ها رو به عقشون برسون. داره بارون میاد بهت بگم چه قدر دوست دارم و برام عزیز ترینی من که از قبل بیشتر عاشقتم و بیشتر دوستت دارم تو چی؟ توي زندگي بعضي چيز ها بزرگ ، بعضي چيز ها کوچک ، بعضي چيز ها ساده و بعضي چيز ها مهم هستند: بزرگ مثل عشق کوچک مثل غم ساده مثل من مهم مثل تو ... شرمنده که دیر دیر بهتون سر میزنم .امتحانات نیم ترمم شروع شده. سعی میکنم زود زود بهتون سر بزنم و خاطراتمو بنویسم. عشقم دوست دارم همیشه کنارم باشی .هروقت دلم خواست پیشم باشی. برای دیدنت انتظار نکشم. چی کار کنم عاشقتم دیگه.... همیشه با خودم فکر میکردم زندگی یعنی کنار عشق بودن خوشی شادی و.... اما زندگی یعنی انتظار...ترس ...دلهره از فردا و فرداها... هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیارا جز برای او و جز با او نمی خواهی من گمانم زندگی باید همین باشد.
بدو![]()
گفت اره نسیم راست میگه (حالا علی داره میخنده
به چهره ی من)
علی این همه اصرار میکرد که بمونیم بعد خودش گفت نه؟؟؟![]()
منم عصبانی که علی چی شده ه اونم میگفت چقدر چشمات با مزه شده بود وقتی گفتم دعوتیم... دیگه حرصم رو در اورد
گفتم هر جا که دعوتی و می خوای بری تنها برو من نمی یام
گفت باشه ولی بزار بگم کجا بعد نیا
.
و توی رژیم میتونه درخواست یه اقای خودشیفته رو رد کنه
....علی یکم خودتو تحویل بگیر
رفتیم نائب غذاش حرف نداره علی جوجه خورد منم استیک (رژیمم مثلا
)
چی بگه منم از خنده مرده بودم ...الهام خودش فهمید و دیگه هیچی نگفت
بعد از ناهار یکم با هم گشت و گزار کردیم نزدیک عصر بود که رفتیم خونه ی دوستم مهشید و بعدشم خونه ی دوست علی .قرار بود که همه ی دوستان با هم بریم
یا با خانماشون دوستن یا عقد یا ازدواج.شام موندیم همه .
...کاش خونه ی خودمون بودیم 
.کلی با هم خوش بودیم صبح بود که خوابیدیم بغل گرمش و بوسه های شیرینش
رو با هیچی عوض نمی کنم
بیدار شده بود علی هم .بوسش کردم و رفتم
توی بغلش 
![]()
تا حالا شده دیر بیام؟؟![]()




گفته بود که دیگه صد در صد میام ![]()
رو ندیده بودم ![]()
(تلافی این چند روز که نبود
)الهی من فداش بشم
گز آردی (که خیلی دوست دارم)پشمک پولکی (اخه چون لاغرم همه رو دوست دارم
)گفتم علی چرا اینارو خریدی
گفت برای تو خوراکی نخریدم میدونستم مثلا رژیمی
. اینا برای مامان و باباست
بعدشم رژیم بی رژیم چیزایی که من میخرم باید بخوری 
مگه چند بار میری اصفهان 
![]()
مگه کجا رفته بودم
گفتم نه علی بابا شوخی میکنه ![]()
و من مجبور شدم که خودم برم کادو بخرم دوست دارم برم خرید اما نه صبحی که میتونستم یکم بخوابم
و بخاطر خرید از خواب بیدار شده بودم
![]()
![]()
...موقع برگشتن دیگه چشمم جایی رو نمیدید خدایا شکر ت چه برفی
نمیدونید چه ترافیکی بود
و ساعت ۱۱ بود که رسید خونه مثلا قرار بود زود بیاد
هم بخاطر عید شیرینی ![]()
علی :حالااااااااا 

اونوقت بعدش 
مامانم مرغ هم درست کرده بود می خواست الو اسناج نخوره اما هی تعریف کردم که علی من درست کردم سبزیشو خودم پاک کردم و ...خیلی خوشمزه است یکم خورد بالاخره . 
گفت بریم توی حیاط برف بازی که گفتم نه چون هنوز سرما خوردگیش کامل خوب نشده بود
کلی از مسافرت تعریف کرد گفت که دیگه مسافرت نمیره یا بره یکی دو روزه میره![]()
![]()
قرار بود بریم خونه ی مهشید دوستم بعد پیش مریم و شب هم بریم خونه ی عمه ی علی (شوهر عمه اش سیده).همه رو فردا ناهار دعوت کرده .من گفتم که حوصله ی مهمونی ندارم و میخوام با هم تنها باشیم
علی هم گفت که امشب میریم
...که نشد![]()
![]()

![]()
![]()
میدونم که کارت اجازه نداد که بیای .
...یکشنبه شد و نیومدی
...عادت کردم که مداوم بهم زنگ بزنی ![]()
...صدات کنم ...با هم باشیم...نه من اینجا تو ...
...برای تکون داد سر و دستت موقع حرف زدنت ...برای حرف های قشنگت ...اخرین حرفات همش توی گوشمه که بهم میگفتی زود زود پیشتم
...اخه علی بدون تو چطور میتونم برم
...بیام خونتون بعد تو نباشی...توی اتاقت بوی عطر تو باشه اما تو نباشی
...نرفتم
.امروز دانشگاه نرفتم ترسیدم که زودتر از من بیای![]()
![]()

...تاحالا اینقدر از هم دور نشده بودیم ...چقدر حس بدیه![]()


همش توی فکربودم
شما جای من بودیدچی کار میکردید نمیدونم چرا اینقدر اون حرف اعصاب منو ریخته بود بهم .دوست داشتم علی بود از یه طرف میگفتم نه خوب شد رفت واگر نه الان باهاش دعوا میکرد
خلاصه خیلی شب بدی بود .کلی گریه کردم
اخه این موضوع اینقدر مهمه که خاله اینطور بگه 

عشقم را بالای سر خودم دیدم با همون چشمان خوابالو پریدم بغلش
اومدم -خیلی زود گریه ام میگیره که همیشه حرصم در میاد بخاطر گریه های بی جام -
و علی گفت باشه نیا
و همونطور که علی میگفت همه میگفتن کجایی مخصوصا بابا ![]()
![]()
ناهار هم نخوردی
.دیگه مونده بودم چی بگم این چه حواسش به من بوده...گفتم هیچی یکم سرم درد میکنه همین خلاصه بخاطر اینکه تابلو نشم نشستیم با هم صحبت کردیم میگفت نامزدیه برادرشه و...
تا اینو فهمیدم به امیر (نوه ی خاله علی ) که داشت بازی میکرد گفتم علیرضا رو صدا کنه و خودمم رفتم توی اتاق علی که دیدم الهام خواهر علی داره نماز میخونه .پرسید چی شده اومدی اینجا
گفتم هیچی همینجوری که گفت چی شده ؟؟؟
؟وای خدا
هیچی سرم درد میکنه یکم که علی یه دفعه اومد که الهام گفت علی یه مسکن بده به نسیم علی گفت باشه بعدش الهام رفت
من نمیتونم بمونم من میرم ![]()
![]()
![]()
که گفتم این چه حرفیه
ازش خداحافظی کرد وعلی رفت
خدایا به همه صبر بده طاقت بده ... ![]()
![]()
![]()



.میخواستن عیدی
فقط همین.
کلی خونه رو مرتب کردیم
.مامانم زنگ زد که شام بیان اما گفتن نه بعدا انشاا...![]()
![]()
![]()
تا دیدمش رفتم جلو که دست بدم
که دست داد
بعد که فهمید میخوام بوسش کنم یه سلفه کرد و گفت نسیم جان
نمیخوای گل رو از دستم بگیری....کلی خجالت کشیدم
من همیشه حواسم بود اما اینار نمیدونم
اتاقم که مثلا چیزی بیارم
اما
که اگه منم حواسم نبوداونوقت
. یه کیک شکلاتی خوشمزه اورده بودن (وای خیلی دوست دارم
) و کادو و
به قول علی اخرشه چون دیگه مغازه ای نمونده بود که نگشته باشیم .خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت.خاله علی میگفت نسیم جون تپل مپل شدی اِاِ![]()
اره راست میگن اما علی میگه خوبه
اما خودم دوست ندارم اینجوری با این حال نشستم کیک خوردم
میبینید تو رو خدا(اونقدرم که چاق نشدم اما خوب یه هوا ...) مامان علی گفت که
که مامان علی یه نگاه چپ چپ به بابا کرد
و گفت خواهر شوخی میکنه میشناسیش که ...خلاصه به خیر و خوشی بخیر گذشت اما حرف خاله به دلم موند.ولی نه خانواده ی من چیزی گفتن نه علی
اگه بابا نمیگفت من دیگه ...![]()
اما خوب بی مربوطم ![]()
![]()
دیگه تصمیم گرفتم رژیم بگیرم البته علیرضا مخالفه اما من باید رژیم بگیرم
اگه من دیگه شیرینی
که بتونم روی رژیمم بمونم حرف خاله خیلی ![]()
یادم افتاد که عید قربون علی نا مهمون دارن و باید برم اونجا علی گفت زود بخواب که صبح زود میام دنبالت
.رفت...![]()

.منم از خدا خواسته ![]()
میگه :نسیم مگه تو همیشه از ترافیک نمی نالی .وقتی زنگ میزنم
که یدفعه دوست علی زنگ مزنه که کجا هستید و اینا
بعد مجید محکم![]()
.حالا لیلا هی میگت مجید زشته اونم میگفت چی چی زشته مگه
بخور دیگه چرا ناز میکنی![]()
و لیلا هم هی دعواش میکرد
علی هم می گفت بس کن مجید خونه هم میری همش با ما نیستی که اونوقت میفهمی که
تجربه داری معلومه.ما چاکر لیلا خانم گل و گلابم
.ایال هوای ما رو داره .علی همش تقصیره تو .به من چه خودت
.اگه من نبودم که الان ماتم گرفته بودید همه/بشکن این دست ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
و همچنین گل نرگس که خیلی ذوست ![]()
.بوسم کرد و رفت.
![]()
![]()



![]()
![]()
![]()


متنفرم.چتر با خودم نمی برم.
![]()
![]()
و منتظر امدن عشقم بودم.چه قدر با صفاست بارون![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
حال بیشترش اینه که بعدش سرما
ابنبات نه سرما
اما قشنگ اینه که با هم سرما خوردیم ...کاش من فقط...![]()






![]()
![]()

.فکر کردم که ناهار چی درست کنم![]()
می خواستم تلفن رو بشکونم
هیچی نگفتم بهش چون میدونستم بی
یکم قیافه گرفتم براش ای کاش حرف شیطون رو
نمی یومدی دنبالم دیگه
.بعدش سوار شدم
تقدیم با عشق به خانم خوشگل و نازم.گفتم مرسی![]()
به زار ادب بشه.![]()
قربونت بشم من حالا یه بوس بده و اشتی![]()
![]()


![]()
گفت :
خانمی گل و گلاب (وقتی اینجوری حرف میزنه خیلی با مزه میشه قربونش برم
)گفتم ما بیشتر
گفت: لاتم که شدی گفتم اِاِ![]()
گفتم ![]()
بوسش کردم
و گفتم خداحافظ ![]()
چه قدر دوست دارم زیر بارون دستتو بگیرم و با هم راه بریم.![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

عید همتون مبارک باشه .امیدوارم که بهتون خوش گذشته باشه در کنار خانواده و عشقتون.
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت
20:4 توسط یه خانم عاشق| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت
4:30 توسط یه خانم عاشق| |
سلام علیرضای من
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت
1:6 توسط یه خانم عاشق| |
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت
23:7 توسط یه خانم عاشق| |
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت
0:28 توسط یه خانم عاشق| |
همونطور که گفته بودم سر همسری یکم خلوت شده و میتونه بیشتر بیاد پیشم.البته فقط چند روز
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت
8:47 توسط یه خانم عاشق| |
سلام
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت
0:11 توسط یه خانم عاشق| |
سلام
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت
1:36 توسط یه خانم عاشق| |
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت
7:31 توسط یه خانم عاشق| |
سلام علیک بعد از کلی روزها ننوشتن بالاخره اومدم که خاطراتم رو ثبت کنم.
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت
8:39 توسط یه خانم عاشق| |
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت
8:2 توسط یه خانم عاشق| |
سلام به دوستای گل و عزیزم.
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت
8:11 توسط یه خانم عاشق| |






