تبليغاتX
زندگی ما
زندگی ما

من و عشقم











دوست دارم داد بزنم...بلند بلند ...طوری که همه صدامو بشنون.

باور کنید دیگه اعصاب ندارم ...اخر اخرشم

کاش علیرضا هیچوقت نمیدیدمت .کاش هیچوقت نبودی یا نه کاش من هیچوقت نبودم

کدوم خوشی کدوم تفریح ؟؟؟

سه شنبه شب کلی منتظرش بودم تا اینکه بالاخره اومد.با هزار تا امید و ارزو و خوشحالی و دلتنگی پریدم جلوی در که ببینمش و بغلش کنم.

محکم دستشو اورد جلوی صورتم و با عصبانیت گفت سرما خوردم

خنده توی صورتم خشک شد و اومد کنار .یه سلام و احوالپرسی ساده با مامان و بابام کرد .میدونستم یه چیزی شده که اینقدر بد اخلاقه و اخم کرده.به زور جلوی مامان و بابام میخندید اونم کاملا الکی که اگه نمی خندید سنگین تر بود والا.

مامانم گفت :نسیم علیرضا رو معطل نکن پاشو حاضر شو

میدونستم بیرون رفتنمون کنسل شده گفتم نه مامان حوصله ی بیرون ندارم /که مامان با تعجب گفت:حوصله نداری؟تو که تا چند دقیقه پیش نزاشتم حرفشو ادامه بده گفتم :علیرضا کارای هیئت تموم شد به سلامتی؟

خیلی خشک گفت :اره تقریبا .دوست داشتم بیاد توی اتاقم ازش بپرسم که چی شده اینقدر عصبانیی

بلند شد و گفت ببخشید من باید برم اخه یکم کار دارم.دیگه بجز من مامان و بابامم شاخ دراوردن که علیرضا همون علیرضاست؟؟؟؟

رفت.جلوی در گفتم علی چی شده ؟گفت هیچی .گفتم راستشو بگو پس چرا اینجوری شدی؟ با جدیت گفت یه بار گفتم که چیزی نشده خداحافظ

منم عصبانی شدم گفتم  تو که ۵ روز نیومدی این یه روزم صبر میکردی دیگه.مجبور بودی با اون اخلاق گندت پاشی بیای اعصاب مارو هم خراب کنی /دستشو مشت کرد و گفت ناراحتی دیگه نمیام

منم در و محکم بستم و نشستم پشت در و از روی حرص اشکم اومد.

رفتم توی اتاق و کلی گریه کنم.نه برای اینکه این اتفاق پیش اومده بود برای خودم دلم می سوخت.

چهارشنبه هم بیخبر از علی گذشت.مامان بابامم پرسیدند که علیرضا چی شده و ؟؟منم گفتم صحبت کرد گفت که سرش درد میکرده .اینم از دروغ .دروغ نگم بگم چی؟؟؟

میخواستم دیشب اینارو بنویسم اما گفتم نه ...من خاطرات خوب مینویسم نه بد

پنجشنبه شب ما مهمون داشتیم.عمه عمو دختر عمه هام بودن.مامانم هم اصرار بگو علیرضا هم بیاد. یکی نبود بگه مادر من اخلاقشو دیدی که ....بازم پا روی دلم گذاشتم و رفتم زنگ زدم .گفتم علیرضا شب مهمون داریم مامان گفته بیا.بازم همونطوری بود گفت:کار دارم عذر خواهی کن . گفتم نمیشه مهمون داریم .گفت کاری نداری؟؟؟؟؟؟ گفتم نه و گوشی رو قطع کردم.

امشب دوست داشتم زمین دهن باز کنه برم توش بس که همه پرسیدن علیرضا کوووووووووووووو

میخواستم بگم رفت بهشت زهرا قبر منو بکنهههههه ....اخ حرص خوردم.

اصلا نفهمیدم مهمونی چی چی بود ...همش میرفتم توی اشپزخونه یا تو ی اتاقم که کسی زیاد دورم نباشه.

نمیدونم دوباره علیرضا چش شده

علیرضا کاش لااقل بهم میگفتی چی شده ؟؟؟اگه مشکلی داری اگه به من نگی به کی میخوای بگی؟؟؟

علیرضا ...علیرضاااااااااااا

این چند روز اصلا حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.اگه این وبلاگ نبود که من دیگه خفه میشدم.خوبه که شما دوستای خوبم رو دارم.

خدایا کمکمون کن

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1:35 توسط یه خانم عاشق| |

سلام دوستان خوبم

تشکر از کامنت هاتون و اینکه به یادم هستید.منو ببخشید اگه دیر دیر بهتون سر میزنم .میام وبلاگ های زیبا و دست نوشته های دلنشینتون رو میخونم شاید گاهی هم کامنت نزارم اما میام.سعی میکنم بیشتر بیام .

از جمعه که اومدم خونه دیگه علی رو ندیدم .الان دلم داره براش پر میکشه.علیرضا بیشتر هفته ی قبل را مرخصی گرفته بود و این هفته تمام ساعت سرکار بود و وقتی هم خونه مشغول جمع کردن هیئت بوده و فقط تلفنی با هم صحبت کردیم.دیشب قرار بود بیاد ساعت ۱۱ بود.صداش خسته ی خسته بود به همین خاطر گفتم نیا من خوابم میاد (خوابم نمی یومدا فقط بخاطر خودش گفتم که استراحت کنه)

امروز عصر گفته میاد با هم بریم بیرون .۵ روز دوری سخته .هم دل من تنگ شده هم علیرضا

مثلا علی کمتر میاد خونمون چون مثلا امتحان دارم نمیاد که من درسمو بخونم خبر نداره که

 هنوز برگه ی امتحان رو تحیل ندادم همیشه بهم اس ام اس میزنی که چی شد .بعد من میگم مثل همیشه .بعد مزنگ میزنی بهم ...

علیرضا خیلی دوستت دارم و دوریت برام سخته.هنوز حرفات یادمه که میگی زندگی همینش شیرینه بالاخره این روزها تموم میشه .دیگه اینقدر پیشت هستم که اگر از خونه بیرونم هم کنی نمیرم از در میرم از پنجره میام


قسمت هفتم خاطراتمون

 جنگ جهانی سوم شروع شد با گفتن به خاله که چی علی میخواد ازدواج کنه اونم نه با بهاره با یکی دیگه.علی میگفت کارد میزدی خون خاله در نمیومد .علی از ترسش پیش خاله نرفته بود و مامانش کلی برای خاله روضه خونده بود که این دختره هم دانشگاهیشه خوشش اومده .قدیم نیست که به زور بگم اینو بگیر اینو نگیر....شاید قسمت این بوده و...

این از خونه ی علینا.خونه ی خودمون.شب وقتی بابام اومد خونه .من خجالت میکشیدم برم پیشش .شام خوردیم و من گفتم امتحان دارم نرفتم و همش گوشمو چسبونده بودم به در که بشنوم مامان چی میگه.صدای مامانم رو خوب نمیشنیدم یه دفعه بابام با عصبانیت گفت :کی جرات کرده بیاد خواستگاری ....

که من دیگه مردمو زنده شدم گفتم تموم شد دیگه این یعنی نه نه نه

خلاصه مامانم با ترفند خودش پدرمو راضی کرد که لااقل یکبار علی و خانوادشو ببینه بعد بگه نه

بابام میگفت زوده که الان ازدواج کنه لااقل درسش تموم بشه بعد ...

بابا اومد با من صحبت کرد که دوست داری بیان خواستگاری یا نه؟منم هیچی نگفتم که مامان گفت راضیه دیگه

خلاصه قرار شد علی و خانوادش ۵ شنبه عصر بیان خونمون.

هم من میترسیدم هم علی که چی خواهد شد.چهار شنبه شب نه من خوابم میبرد نه علی.تا نزدیکی های صبح با علی حرف میزدم .

فردا شد علی مرخصی گرفته بود.قرار بود بره ارایشگاه و...

به منم گفت که دوست دارم چادر سر کنی منم گفتم چشم

همه چی اماده کردیم اومدن.یه سبد گل بزرگ رز جگری اورده بودن و یه جعبه شیرینی .مامان و بابای علی .علی الهام و خاله جون و عمه بزرگش.

نمیدونید دفعه ی اول خاله چطور نگاهم کرد که ....ولی عمه با محبت تمام.

پدر علی هم همش میگفتن ماشاا... عروس گلم.از نگاه بابام میفهمیدم که از خانواده ی علی و خود علیرضا بدش نیومده .

مامان علیرضا گفت اگه اجازه بدید ین دو تا جوون با هم حرف بزنن نظر این دو تا بیشتر از نظر ما مهمه.

حالا خندم گرفته بود به زور خودمو کنترل کردم .بعد بابا گفت نسیم اقای علیرضا رو ببر اتاقت صحبت کنید.

با علیرضا رفتیم.تا رفتیم توی اتاق فقط خندیدیم که گفتم علی اروم بخند الان می شنون.

بعد گفت نسیم چه اتاق باحالی داره و ...و همش داشت اتاقمو کتابامو نگاه میکرد .از همون روز بهش گفتم علی چرا خالت منو اینجوری نگاه میکنه گفت :چشمش تو رو گرفته چیزی نیست

گفت ببین مادر شوهر تو در اصل خالمه نه مامانم اینو درک کن و...

که مامانم گفت:نسیم بیاین دیگه ما هم رفتیم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 12:42 توسط یه خانم عاشق| |

سلام به دوستای خوبم.خوبین؟امیدوارم که عذاداری هاتون قبول باشه و انشا...به ارزوهای خوب و قشنگتون برسید.من که خیلی دلم براتون تنگ شده بود و لحظه ای نبود که به یادتون نباشم. خیلی بهتون عادت کردم و این دوری چند روز برام سخت بود.

توی این یک هفته کلی خاطرات خوب و بد داشتم که اگه فرصت بشه همشو یادداشت میکنم.

امسال یه محرم خاص بود...

وقتی شورو عشق عذاداری و کمک رو توی چهره ی علیرضا میدیدم خوشحال بودم .از اینکه با جون و دل برای امام حسین(ع)کار میکنه.حتی وقتی که زنجیر زده بود و کمرش قرمز شده بود تنها چیزی که میگفت این بود این چیزی نیست ...همه چیز فدای امام حسین(ع)

حتی دیدن چهره ی خسته شم برام دوست داشتنی بود.درسته که کنار هم بودیم اما گاهی کنار هم بودنمون فقط به نگاه خلاصه میشد.از پشت پنجره نگاهش میکنم شاید برای چند دقیقه که بهم اشاره میکرد برو اینور الان میام و بعدش میومد پیشم هرچند کوتاه.

روزهای اخر یکم حالم خوب نبود و مامانم همش میگفت بیا خونه که علیرضا قبول نمیکرد و میگفت میخوام امسال دیگه محرم کناره خودم باشی و اینکه سرم شلوغه نمیتون بیام بهت سر بزنم .اینجا باشی بهتره.

چون حالم خوب نبود علیرضا به من لباساشو داده بود اتو کنم فکر کنم لباسای یک هفته اش بود .که از اتاقش نیم بیرون و استراحت کنم و کسی هم بهم چیزی نگه (خاللللللللهههههه)

دوشنبه بود که حالم اصلا خوب نبود به علیرضا چیزی نگفتم اما خوب خودش میفهمید .از الهام (خواهر علی) مسکن گرفتم که حالم بهتر بشه اما نشد فشارم افتاده بود پایین و همینجوری افتادم که الهام علی رو صدا کرد  و رفتیم درمانگاه که برام سرم زدن.علیرضا کلی الهام رو دعوا کرد که چرا زودتر نگفته حالم بده خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

الهی بمیرم کم خسته بود و کار داشت منم شده بودم...

یه روز ظهر نشسته بودیم برنج پاک میکردیم که همه داشتن دردو دل میکردن و یه جور خودشون رو اروم میکردن.هر کس یه مشکلی داشت مثلا فاطمه خانم دختر همسایه ی مامان علی هستش .کلی گریه کرد بنده خدا میگفت دوماهه شوهرش بچه هاشو برداشته رفته  سر هیچی با هم دعوا کرده بودن اینقدر گریه میکرد میگفت پسرم اوندفعه زنگ زده بود ...الهی یه پسر یه دختر داره ۶ ساله و ۳ساله  مامان میگفت شوهرش ادم بدی نیست اما یکدفعه اینجوری شد

شب که میخواستم بخوام به علی گفتم ...علی هم میگفت ما که بچه نداریم که من بردارم برم بعدشم اگه  قرار شد قهر کنم برم تو رو میبرم نه بچه ها روخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

وکلی خاطرات دیگه که برام پیش اومد.دوستای خوبم امتحان دارمعلی هم گفته باید نمره هام بالا باشه میگم اخه علیرضا جان وقتی از اول ترم نخوندم تو توقع نمره ی بالا داری؟؟؟نیوفتم شانس اوردم علی هم گفت تو بیوفت ببین چیکارت کنم من............حالا مثلا دارم درس میخونم   خاطرات گذشته هم باشه برای بعد میخوام درس بخونم مثلاااا

علیرضا ی من دوستتتتتتتتتتت دارممممممممم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 8:30 توسط یه خانم عاشق| |

سلام دوستای خوبم .امیدوارم که بهترین بهره رو از این روزها برده باشید.

من قرار بود برم انقلاب یکم کتاب و جزوه میخواستم اونروز صبح علیرضا زنگ زد که بدو به منم نگفت کجا  فقط گفت میخوام برم خرید.منم تند حاضر شدم رفتم تا یه جایی رو با ماشین رفتیم و بعد از اون ماشین رو گذاشت پارکینگ و بقیه رو با تاکسی رفتیم چون انقلاب طرحه و خیلی شلوغه.

وقتی سوار تاکسی شدیم با اینکه صبح بود اما اینقدر خسته بود که سرشو گذاشت روی شونمو خوابید اینقدر معصومانه خوابیده بود که دلم نمی یومد صداش کنم اروم صداش کردم اونم بلند شد رفتیم حدود ۳۰ تا زیارت عاشورا خریدیم گفت دیشب کم اومده بود تعداد بیشتر شده و بعدشم رفتیم کتاب و جزوه ی منو خریدیم بعدش رفتیم یه کافی شاپ توی خیابون انقلاب من تابحال اینجا نیومده بودم شیرکاکائو با کیک شکلاتی خوردم و علی قهوه خورد جاتون خالی خیلی خوب بود توی سرما چسبید. علی هم امروز مرخصی گرفته بود قربونش بشم گفتم بریم خونه حاضربشم بریم خونتون گفت حالا که اومدیم بیرون ناهار بخوریم بعد بریم چون چند روزی که با هم نبودیم و در اینده هم بیشتر میشه...

گفتم بریم.پیتزا خوردیم و بعدش اومدیم خونه .تند تند حاضر شدم توی این زمانم علی یکم خوابید ببینید چقدر طول کشیده بود.بعد رفتیم .یه سری از مهموناشون بودن و همسایه ها که داشتن کمک میکردن.خداراشکر خاله علی  یکم دیر اومد.منم کمک کردم که علی میگفت برید کنار خانم اومد که دختر عمه ش گفت نسیم جون کاش زودتر میومدی تا دیروز علیرضا داشت غش میکرد اما امروز که اومدی چه سرحاله.قیمه داشتن.منم لپه پاک کردم برای همتون دعا کردم.علیرضا هم تند تند میومد سر میزد  بهم میگفت خسته شدی برو توی اتاق من استراحت کن .همه دیگه حرصشون درومده بود تا علیرضا میومد میگفتن علیرضا پاشو زنتو بردار ببر خیال همه رو راحت کننه تو به کارت میرسی نه نسیم نه بقیه .مامان هم هی میگفت علی من حواسم به عروسم هست برو خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اونشب برای حضرت رقیه عذاداری کردند و زیارت عاشورا خوندن.کلی دعاتون کردم . واقعا هواسرد بود توی حیاط اما اینقدر محفلشون گرم بود که الا کسی نمیگفت هواسرده .با اینکه بارونم میومد .شب خاله اومد و من خیلی حواسم بود که جلوی خاله نباشم اخه ماجراش طولانیه ...بعد از مراسم که خیلی هم دیر وقت بود بعضی ها رفتن و مثل مادر بزرگ و پدربزرگ علی و عمه اش موندن.منم میخواستم بیام خونه که مامان و بابای علی گفتن نه بمون .منم موندمالبته برای اتاق علی هم نقشه کشیده بودند که کی اونجا بخوابه که وقتی من موندم منتفی شدهم من هم علی چون خسته بودیم زود خوابمون برد ولی خوب خواب خوبی بود چون توی بغل علی بودمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irصبح ساعت ۹بود که علیرضا صدام کرد که بلند شو همه از ساعت ۷ که بیدارن زشته ...پاشو دیگهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمنم مجبوری بیدار شدم...

علی کلی کارد کرد قربونش بشم مثلا جارو برقی میکشید که کلی بهش خندیدمو...

ظهر بعد از نماز هم همه که اکثرا خانم بودن زیارت عاشورا خوندیم و بعد رفتن سراغ غذا .زرشک پلو داشتن.شب هم هیئت کلی بهم خوش گذشت مراسم فرزندان حضرت زینب بود.جاتون خالی .  فردا صبح (جمعه)قراره سبزی اش بخرن که یکشنبه یا دوشنبه اش درست کنن البته ناهار برای خانم ها بخاطر همین خاله شب موند و از اونجایی که خاله خیلی حساس تشریف دارن گفتم علی پاشو بریم که گفت نه شب بمون فردا جمعه است که دیدم خاله چپ چپ نگاه میکنه گفتم پاشو بریم توی اتاق خودش گفتم نه علی منو ببر خونه خستم نمیبری اژانس بگیر برام خسته ام یه نگاه کرد بهم و گفت خاله گفته خسته ای اصلا نمیدونم به اینا چه من دوست دارم تو بمونی به کسی چه مربوطه ...دیگه داشت داد میزد که گفتم باشه باشه هیچی گفتم علی من ازت خواهش کردم منو ببر میبری که حاضر شم اگرم نه که خودم برم دادم نزن یه قیافه خشن الود بهم کرد و گفت حاضر شو

توی راه کلی غر غر کرد که به خاله چه و...خلاصه حلش کردم با شوخی  .گفتم صبح بیا دنبالم گفت :بر شیطون لعنت چی میشد امشب بمونی که صبح نیام دنبالت .گفتم هیچی چون خونتون خوابم نمیبرد گفتم بیام خونهعلی گفت دیدم سرت نرسیده به بالش خوابیده بودی


قسمت ششم خاطراتمون

علی گفت که نسیم یه چیزه مهم است که باید بهت بگم.همه توی خانواده ی علیرضا میگفتن که علی دختر خاله شو میگیره .همون خاله ای که خیلی رابطه ی خوبی با من دارهگفت که من اصلا دختر خالمو دوست ندارم ...از وقتی هم که خاله منو دید از اونروز با من یکم احساس صمیمیت زیادی میکنهفقط بخاطر لطفه زیاده شه به من.از شانس هم با این خالش خیلی رفت و امد دارن خاله از روز اولی که منو دید فقط ایراد گرفت که این چرا اینجوری تو چرا اینجوری لباس میپوشی چرا ....

علی گفت که به مامانم گفتم مامانم گفت علی میخوای جنگ به پا کنی /محال بیاییم خواستگاری

اسم دختر دیگه ای جز بهاره از سرت بیرون کن./علی با خانواده اش دعواش شده بود البته مگفت بابام خوشحال شد چون از خانواده ی خالم مخصوصا بهاره خوشش نمی یاد و منتظره که تو رو ببینه.

خلاصه با هزار مکافات علی و الهام (خواهرش)مامانش رو راضی میکنن که همینجوری بیان خواستگاری به خاله هم چیزی نگن

منو علی قصه ساخته بودیم که همدیگرو دانشگاه دیدیم  همین.و مدت زیادی هم نمیگذره

علی کلی توصیه بهم کرده بود که چطور بیام جلوی مامانش .مثلا گفته بود مامانم دامن دوست داره سعی کن دامن بپوشی /موهاتو باز بزار مامانم ببینه موهات بلنده/دمپایی روفرشی حتما بپوش عالی هم بپوش چون مامانم خیلی روی دمپایی رو فرشی حساسه.../یکم زبون بریز و...

خاله از قبل به مامانم و بابام گفته بود والهام هم زنگ زد و روزش رو مشخص کرد.خلاصه مامان و الهام اومدن با یه جعبه شیرینی و گل البته علی هم اومده بود ولی توی ماشین مونده بود وبهش زنگ میزدم که حالا چیکار کنم اونم میگفت نترس اروم برو /منم یه کت و دامن ابی پوشیده بودم موهاو سشوار کشیده بودم و بالاش یه سنجاق ابی زده بودم و یه صندل ابی هم پوشیده بودم

کلی با ترس و لرز رفتم تو و تنها حرفی که زدم سلام و احوالپرسی بود همین.مامان علی و مامان خودم کلی گرم گرفته بودن انگار که خیلی صمیمی هستن و خاله هم با الهام و منم هزارتا دلشوره توی دلم بود.خلاصه رفتن و منم منتظر خبرشون

که علی یه ساعت بعد زنگ زد که خانمی چه کردی در عرض چند دقیقه چطور دل مامانم رو به دست اوردی قراره با خاله صحبت کنه امشب

ادامه دارد...

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 1:48 توسط یه خانم عاشق| |

سلام عزیزای دل من که خیلی دوستتون دارم.

این روزها که فقط علی رو برای شام فقط میبینم اونم گاهی البته اگه بخواد نذری بیاره همین 

دیشب ساعت ۱۰ اومدو بدو بدو رفت.عدس پلو اورده بود.

گفت عصر اماده باش که میام دنبالت همه میگن تو کجایی دیگه نمی تونم بهونه بیارم (چه بهتر عزیزمکاش همیشه اینجوری باشه) البته اولین سالیه که رسمی میرم خونشون برای محرم

خیلی بهش گفتم مواظب خودت باش اخه میره شرکت و بعد از اون هم خونه خیلی کار میکنه قربونش بشم من. علیرضا برای محرم ته ریش گذاشته خیلی با مزه شده چون هیچوقت نمیزاره با مزه شده.همیشه ی سال صورتش از صورته من صاف تره

راستی دیروز مجبورش کردم برو یه غذایی چیزی هم بزن که اولش هی میگفت نه اخه چی هم بزنم خودم دعا میکنم دیگه این چیزا لازم نیست اما خلاصه راضیش کردم .رفت سر پیاز داغگفتم هم بزن گوشی هم دستش بود و منم برای همتون دعا کردم و به علیرضا هم میگفتم هم بزنبعد علیرضا میگفت اگه الان یه نفر منو ببینه چی میگه اخه ...گفتم هیچی تو همتو بزن کار دارم

خاص خاص براتون دعا کردم وقتی رفتم بیشترم دعا میکنم شما هم یادتون نره مارو دعا کنید.


قسمت پنجم خاطراتمون

یه چند وقت از اون ماجرا گذشت و قرار گذاشتیم که علی بیاد خواستگاری اما خیلی میترسیدم اما علی میگفت بی خود میترسی مگه من چمه که منو قبول نکنن یا تو چه مشکلی داری؟؟ .نکنه تو منو نمیخوای  یه جور ترس بود دیگه .با خاله هماهنگ کردیم که علی چطور بیاد که خاله گفت اول بگو مامان و خواهرش بیان ببینیم مامانتینا چی میگن.علی هم رفت که هماهنگ کنه با خانواده .منم دیگه مردم از یه طرف نگران خانواده ی خودم بودم از یه طرف خانواده ی علی                                   

ظهر بود که علی بهم زنگ زد همین امروز باید ببینمت گفتم چی شده گفت فقط بیا .ما همیشه یه پارک قرار میزاشتیم رفتم اونجا که دیدم علی زودتر از من رسیده و نشسته از قیافه اش فهمیدم یه چیزی شده با خودم هزار تا فکر کردم  مردم و زنده شدم تا علی حرف زد بالاخره ...

علی بی موقع....علی همین الان زنگ زد باید میخواد بره خرید نمیدونم چی اما گفت تند بیا. نمیتونم ادامه شو بنویسم شرمنده باشه برای بعد

ادامه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:1 توسط یه خانم عاشق| |

سلام به دوستان عزیز خودم.امیدوارم که خوب باشید

فرارسیدم ماه محرم رو خدمت شما تسلیت عرض میکنم.امیدوارم که بهترین بهره رو از این ماه ببرید هر جا که رفتید تو رو خدا ماهارو فراموش نکنید خیلی محتاج دعا هستیم.

خونه ی بابای علیرضا هیئت هستش .توی پارکینگشون هیئت و توی حیاط هم اشپزی میکنن.

علیرضا یکشنبه نتونست بیاد بهم سر بزنه.مرخصی بود ولی کار داشتن و فقط با هم تلفنی صحبت کردیم و من هم چون اخر ترمه نتونستم برم.مداوم به هم زنگ میزدیم مخصوصا من که علی میگفت میومدی راحت تر نبودی؟/عسلم خیلی کار کرده بود الهی خسته شده بود صبح هم رفت سرکار.گفتم نرو خسته ای گفت نه بدا مرخصی میخوام    (توی محرم خیلی مرخصی میگیره بخاطر هیئت)  

دوست داشتم دیروز میرفتم راهپیمایی اما نتونستم برم.دلم برای مردم غزه میسوزه بخاطره هیچی دارن اینطور ضجر میکشن کلی گریه کردم وقتی این تصاویر غزه را از تلوزیون دیدم.خدا به دادشون برسه امیدوارم که به زودی شاهد ظهور اقامون باشیم. .

عصر بود که از دانشگاه برگشتم.میخواستم برم خونه ی مامان علیرضا که گفت نه من خودم شب میام الان نمیتونم بیام دنبالت منم گفتم چه بهتر

ساعت ۱۰ بود که اومد گفته بود که شام خورده.امروز برای شروع هیئت گوسفند قربونی کرده بودند و یا اون چلو گوشت درست کرده بودند برای هیئت و جگر اون را برای من اورده بود که کباب کردیم و با هم خوردیم (چون کم خونم زیاد جگر میخورم و بیشتر از همه اینکه دوست دارم) جاتون خالی چون نذری بود و همونطور که میدونید غذاهای مراسم های امام حسین خیلی خوشمزه است خیلی مزه داد. علی گفت که همه چیز رو اماده کردیم .همه میرن برای کمک برای همین خونشون خیلی شلوغه. از همسایه گرفته تا فامیل همه میان مخصوصا عاشورا تاسوعا.علی گفت فعلا نمیخواد برم چون هم امتحان دارم و هم اینکه هنوز کامل خوب نشدم ولی گفت چون زشته بعضی وقتها خودم میام میبرمت که نگن کجایی .منم چون خانم حرف گوش کنی هستم گفتم چشم

یکم پیشم موند و ساعت۱۲:۲۰ بود که رفت. خیلی بهش گفتم علی دعا کن وقتی داری اونجا کار میکنی باور کنید گفتم برای دوستامم دعا کن (توی دلم گفتم هم واقعی و هم مجازی)اونم گفت به روی چشم  میدونستم که نمیپرسه کدوم دوستات برای همین گفتم برای همه یه دوستامم دعا کن


قسمت چهارم خاطراتمون

حدود چند سال بود که با علیرضا دوست بودم و علیرضا اصرار میکرد که بیاد خواستگاری اما من قبول نمیکردم.میترسیدم که خانواده هامون قبول نکنن. از خانواده ی خودم مطمئن بودم که قبول نکنن و هر وقت از علیرضا میپرسیدم میگفت حل میشه.تا اینکه یه روز منو علیرضا باهم رفته بودیم بیرون و همینجوری داشتیم میگشتیم که یه دفعه یه نفر از پشت صدام کردمن دیگه مردم تا ببینم کیه تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comفقط گفتم علی برو که خاک برسر شدم که دیدم دستم تو دست علیه دستشو ول کردم و بر گشتم دیدم خالمه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irعلی هم برنگشت همینجوری وایساد.خداراشکر خاله کوچیکم بود که اونموقع تازه ازدواج کرده بود. خاله گفت:نسیم کی باشن؟هیم خاله این داداشمهمامانت کی بچه اورده که ما خبر نداریم که علی گفت انشاا...به زودی باخبر میشینخلاصه علی رو به خاله معرفی کردم و بعدش علی منو وخاله برد کافی شاپ یکمی با هم صحبت کردیم و بعدش خاله رو رسوندیم خونشون/به خاله هم گفتم خاله علی دیدی ندیدی که هنوزم که هنوزه وقتی بهم زنگ میزنه میگه بالاخره علی دیدم یا ندیدمخاله پیشنهاد کرد که زودتر به خانواده هامون بگیم چون با شناختی که از خانواده هامون داشتیم میدونستیم که با دوستی و بعدش ازدواج مخالفن .حالا این خاله اینجوری بود اگه یه نفر دیگه رو دیده بودیم باید چه خاکی به سر میکردیم ...

ادامه دارد...

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:25 توسط یه خانم عاشق| |

سلام دوست تا ی خوب و گلم.

دیروز خیلی روز خسته کننده ای بود برام همش کلاس داشتم تا ۷ شب.

علی نمیومد دنبالم چون کار داشت با دوستام اومدم .وسطای راه بودیم که بچه ها گفتن یه ذره بریم خرید گفتیم باشه.رفتیم میرداماد...مثل همیشه وقتی میرم اونجا دوست دارم بیام همه چی بخرم.  یه سرویس خوشگل دیدیم که همه میگفتن برای عروسی اینو بخر .طلا سفید بود و و وسط نگین های قرمز  خوشگل بود خوشم اومدبه علی هم گفتم که سرویس دیدم اونم چیزی نگفت گفت بعدا با هم میریم میبینیم منم گفتم و میخریم گفت و میخریم حالا بجز این کلی چیزای دیگه هم دیدم که همشو میخوام ...به قول علی اینا حرف نسیم کوچولو بود...من که نمیخوام

اومدم خونه دیگه نزدیک ۹ بودو علی ۹:۳۰ اومد .خوب موقعی رسیدم.  برام یه دسته گل خوشگل خریده بود همش رز زرشکی بود ...خیلی نازه

بعد شام خوردیم جاتون خالی خورشت لوبیا مامان درست کرده بود.البته شام عاشقانه ی دو نفری نبود چون همه بودیم و نمیشد عاشقانه خوردبه قول علی زشته

ولی بعد از شام عاشقانه بود دیگه کلی دلم براش تنگ شده بود کلی بوسش کردم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irقربونش بشم اینقدر ناز شده که نگو.یکمی موهاش بلند شده خوشگلم

۱۲ بود که رفت من اینقدر خسته بودما که اصلا نفهمیدم چطور خوابیدم .تا وقتی علی بود بیدار بودم بعدش لالالا


دوست جونام خاطرات تموم شد دیگه نوشتم چطور اشنا شدیم دیگه

الان فرصت ندارم اما بعدا حتما مینویسم ماجراهای خانواده هامونو و اینکه چطور فهمیدن.

براتون دعا میکنم که همیشه خوش باشید

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 8:57 توسط یه خانم عاشق| |

سلام دوستای خوبم که خیلی دوستتون دارم.

جمعه ظهر از خواب بیدار شدمخسته بودم دیگه تازه کاری هم نداشتم بعدشم علیرضا هم نبود

عصر زنگ زد بهم که چطوری و....گفتم علی الان میای؟

گفت :نه الان میخوام برم مسجد ختم عموی دوستم بعد از ختم میامخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ساعت ۶ بود که اومد نیم ساعت بعدش موبایلش زنگ زد... علی هم شال و کلاه کرد .علی کجا؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir  مهدی بود (پسر عمش)کارم داره باید برم                                                                                 اخ اونموقع دوست داشتم یا خودمو بزنم یا علی روخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبعد بی عقلی کردم و بهش گفتم خوب همین نیم ساعتم نمی یومدی دیگهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir     که علی گفت:نشنیدم این حرف توخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irگفتم خداراشکر               دوباره شیطون رفت توی جلدمو شروع کردم (اصلا نمیدونم چرا امروز دوست داشتم دعوا کنم اصلا اعصاب نداشتم                                                                                                                         تند تند پشت سره هم میگفتم من تفریح میخوام حوصله ام سر رفته خودت رفتی تفریح حالا هم که اومدی میخوای بری اینجا و اونجا و....امروز همش منتظر بودم که بیای حالا هم که اومدی اینجوری و...

علی:خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irنسیم خودتی؟امروز چرا اینجوری شدی     / من هیچ جوری نشدم تو یه جوری شدیخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بعد علی اومد منو بوس کرد خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irو توی گوشم گفت :اولا اروم ...ارومم میگفتی من میفهمیدم.  حیف که امروز حوصله ی دعوا رو نداشتم وگر نه حرفات خیلی دعوایی بود .میزارم به پای تنهایی و اون نسیم کوچولو بود که بهت گفتم دختر کوچولوم ...اون بود شلوغ کرده                                                      بعد پاشد در اتاق و باز کرد فکر کردم میخواد بره که دیدم گفت حالا شیطونو از اتاق بیرون میکنیم که لحظه های قشنگمونو خراب کرده...دوباره درو بست و اومد نشست                                                     با اینکه عصبانی بودم اما خندم گرفتخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irگفتم خوب دیگه برو مهدی منتظره                                     که گفت قربون خانم مهربونم بشم من  .گفتم تا چند دقیقه پیش که میگفتی.../اونو ولش کن تموم شد رفت .الانو بچسب خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir                                                                                                   داشت میرفت گفتم علیرضا نسیم کوچولو رو ببخش ...گفت کوچولو دیگه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبخاطره همین شیطونیاشه که عاشقشم ...خداحافظ

داشتم دعوا راه میانداختماخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ...ولی خدا رحم کرد


قسمت سوم خاطراتمون

من دیگه مونده بودم چیکار کنم.از یه طرف خوب خودمم دوسش داشتم و یه جور منتظر همچین لحظه ای بودم البته نه اینجوری و از طرف دیگه هم خوب یکم میترسیدم دیگه                                                  هر بار که میخواستم برم کلاس دست و پام میلرزید.                                                                 خلاصه چند باری هم دیدمش اما فقط سلام میکردم و تند میومدم توی کلاس    تا اینکه بالاخره یه روز پرسید چی شد؟اره یا نه؟ گفتم :ها؟هوم؟اخه نمیشناسمتون/خوب کم کم میشناسی                       فقط سرمو تکون دادم که یعنی باشه./گفت من دانشجو ام و فقط سه روز میام اینجا که به دوستم کمک کنم و...یه چیزی هم از الان بهت میگم با من راحت باش و هربار که میای دوست دارم ببینمت من زیاد نمیتونم بیام بالا چون بد میشه هم برای من هم تو اما تو میتونی راحت بیای                               گفتم باشه و سریع اومدم اینور(حالا که فکرشو میکنم خندم میگیره)                                       دیگه کم کم باهاش راحت شدم تا اینکه یه روز من نمیدونم کجا کیف پولم رو گم کردم میخواستم سوار ماشین بشم که دیدم کیفم نیست از شانس همه ی دوستامم رفته بودن و من تنها موندم به اقای راننده گفتم پشیمون شدم برو   .رفتم توی اموزشگاه که زنگ بزنم مامان یا بابام بیان دنبالم که توی راه علی رو دیدم گفت:چی شده چرا برگشتی؟ ماجرا رو براش تعریف کردم حالا یکمم گریه ام گرفته بود گفت:اشکال نداره خودم میبرمت خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir کیفم رو گرفت که خسته نشم بعد برام شیر موز خرید که مثلا خسته گیم در برهبعد کلی با هم حرف زدیم .دوتا خیابون مونده بود که برسمیم خونه بهم ۱۰ هزار تومان پول داد و گفت این پیشت باشه شاید لازمت بشه بعد کرایه ماشین رو حساب کرد و پیاده شد رفت                                                                                                                   خوشم اومده بود و احساس خوبی داشتم که با هم اومدیم خونه  دیگه کارمون همین شده بود گاهی با هم میومدیم خونه.دیگه مطمئن شدم که دوسش دارم و میخوام باهاش باشم.                      دقیقا تاریخ ۱۰ دی ماه بود که منو به یه کافی شاپ دعوت کرد البته بیشتر شبیه رستوران بود       برام یه گردنبند خرید بود که روش حرف Aبود گفت که میخوام فقط برای خودم باشی و این روز بود که برای اولین بار بهم گفت نسیم دوستت دارم 

دیگه علی شد تمام زندگیم .به همین راحتی منو عاشق خودش کرد                                                اولین نصیحتی که به من کرد این بود که باید درست رو بخونی و بری دانشگاه.من خانم درس نخون نمیخوام.خداییش هم وقتی امتحان داشتم با من کار میکرد یا درسی بود که خوندنی بود هرکاریش میکردم با من نمی یومد بیرون .وقتی هم دانشگاه قبول شدم من خواب بودم که دیدم علیرضا زنگ میزنه چرا خوابیدی خانم دانشجو بعد رفتم بیرون و روزنامه شو نشونم داد.                                            خلاصه این دوستی دیرینه ی ما بود.بعد از این همه زمان و این همه دردسری که با خانواده داشتیم (بعدا میگم بهتون)روز تولد حضرت علی(ع)۲۶ تیر همین امسال ۱۳۸۷ بود که نامزد شدیم

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 8:37 توسط یه خانم عاشق| |

سلام دوستای خوبم
چهارشنبه نزدیکای ساعت11 بود که علیرضا زنگ زد
منم خواب بودم و باورم نمیشد که علی این موقع زنگ بزنه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.
با صدای خابالو:بله؟ خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir    سلام خانمی اخ خواب بودی الهی عسل
یعنی تو نمیدونستی من این موقع خوابم؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irحالا چیکار داری زود بگوخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
تا ساعت۱۲:۳۰با هم صحبت کردیم بعداز اینکه خداحافظی کردم دیگه خوابم نبرد
مامان ناهار کوکو سیب زمینی درست کرده بود منم یکم با سس خوردم ساعت 1 بود صدای زنگ اومد دیدم مامان علیرضاست ؟؟!!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
دروباز کردم و دیدم که مامانبا یه ظرف اومد تو  برام اش رشته درست کرده بود اورده بود گفت نسیم جان مریض بودی مادر برات اش درست کردم و اوردم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
اش و داد و رفت .جاتون خالی اش خیلی خوشمزه ای بود تازه هوس اش رشته هم کرده بودم
بعد علی زنگ زد که امانتی رسید گفتم علی لوس چرا بهم نگفتی؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
من گفتم تو متوجه نشدی ...اخه تو فکر نمیکنی من این همه چرا با تو حرف زدم اون موقع صبح.موقعی که میدونم خوابی؟عزیز من چون میدونستم مامان میخواد بیاد زنگ زدم بیدارت کردم تا وقتی مامان میاد خواب نباشی و قیافت شبیه خوابالوها نباشه
کلی خندیدم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبعد گفتم حالا چی میشد بگی ؟...نه دیگه میخواستم سورپرایز بشی مثلا.
علی خیلی کار داشت و فقط عصر اومد دم در و 10 دقیقه دیدمش و رفت.
پنجشنبه ساعت 3 وقت ارایشگاه داشتم .یکمی خوشگل کردم و زود اومدم خونه  زودم شد ساعت 7 .کلی خودمو خوشگل کردمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ارایش صورتی کرده بودم بلیز شلوار صورتی هم پوشیده بودم لاک صورتی زده بودم دمپایی صورتی هم پوشیده بودم کلی علی رو تحویل گرفته بودم.بالاخره انتظار به سر رسید و اقای خوشگل ناز من ساعت 10 اومدخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
کلی قربون صدقم رفت منم         
با هم شام خوردیم الویه درست کرده بودم
تا ساعت 12:30 موند و بعدش رفت اخه صبح با دوستاش میخواست بره کوه
گفتم منم میام گفت اولا فقط اقا هستیم دوما هواسرده سوما مگه سرما نخوردی چهارما این یه جلسه ی کاری
گوششو گرفتم و گفتم جلسه ی کاری توی کوه ها ها ؟؟؟
اجازه دارم بره .تنها جون گفته بود که چطور اجازه میدی با دوستاش بره بیرون
عزیزه من تنها جون نمیخوام ازدواج با من مانع خوشیش و خوش گذرونی با دوستاش باشه.منم با دوستام میرم این به اون در
داشتیم خداحافظی میکردیم گفتم مراقب پسر کوچولوی من باش گفت:پسر کوچولوت اینقدر شیطونه که اگه هزار نفرم جمع بشن نمی تونن نگهش دارن اما چون شما دستور دادی چشم خودم به شخصه مواظبشم
تو هم مواظب دختر کوچولوم عزیز دل بابا باشخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

وای ازین سرما خوردگی تمام بدنم درد میکنه هنوز. هیچ مسکنی هم برام اثر نمیکنه جز مسکن علیرضا اینقدر مامان و بابای علی و من به علی ویتامین ث دادیم و خداراشکر مثل من سرما نخورده


قسمت دوم خاطراتمون

بخاطر امتحانات ترم من دیگه نمیتونستم علیرضا رو ببینم چون یا نمی یومدم کلاس زبان یا به موقع میرفتم که فقط سر کلاس حاضر بشم و زودم بر میگشتم.
مامانم منو میبرد و میاورد تا به درسم لطمه نزنه زبان.
یک هفته همینجوری گذشت و من علیرضا رو ندیدم که دوستام گفتن علیرضا همش دنبالت میگرده منم گفتم بی خود (حالا دلم یه چیزه دیگه میگه ها)
تا اینکه یه روز رفتم سر کلاس و دیدم استاد وارد کلاس شد و گفت بچه ها دوست عزیزم علیرضا امروز مهمون کلاس ماست یکم با هم کار داریم ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
علیرضا تا منو دید خندید و منم متعجب از اومدن علیرضا .من همیشه ردیف اول میشینم و دوستم غزل که میدونست علیرضا رو از کنار من بلند شد و گفت شما اینجا بشینید که با استاد راحت صحبت کنید.استاد ازش تشکر کرد و غزل رفت ته کلاس نشست
من دیگه مونده بودم چیکار کنم که یه دفعه علیرضا یه کاغذ گذاشت توی کتابم و بعدش گفت بعدا بخون.

کلاس تموم شد و من تند رفتم خونه و در اتاق رو قفل کردم و نامه ی علیرضا رو خوندم.

هنوز اون کاغذ رو دارم .برام نوشته بود

من از کجا سر راه تو امدم ناگاه!....چه کرد با من ان نگاه شیرین  ,آه                                                  

مدام پیش نگاهی ,مدام پیش نگاه!...کدام نشاه دویده ست از تو در تن من؟                                     

که ذره های وجودم تورا میبینند....به رقص می ایند  ,سرود میخوانند    

منظورم رو که فهمیدید؟                                           

شب ,انچنان زلال  ,که میشد ستاره چید!                                                                               

دستم به هر ستاره که میخواست رسید!                                                                                    

نه از فراز بام ,که از پای بوته ها -----میشد تورا در اینه ی هر ستاره دید.

میدونستی من ستارمو چیدم اسمش نسیم...خبر داری نه!!!                                                 

زندگی راهیست .از به دنیا امدن تا مرگ! ....همراه من توی این زندگی پر فراز و نشیب میشی؟

اوای تو می اوردم از شوق به پرواز .....شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی                 

امواج نوای تو  ,به من میرسد از دور....دریایی و من تشنه ی مهر تو  ,چوماهی

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر....به من بگو برو در دهان شیر بمیر                                           

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف.....ستاره ها را از اسمان بیار به زیر                                                 

ترا به هرچه تو گویی ,به دوستی سوگند....هرانچه خواهی از من بخواه ,صبر مخواه

    
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم                                                                                     

همراه تویی هرچه تو گویی و خواهی

حرف من این بود .تصمیم با شماست.انتظار چشم براهی هم برای من لذت بخشه

گول این شعر هارو هم نخور من همیشه منظورم رو با شعر بیان میکنم.پس منطقی فکر کن و جواب منو

بده.                  امضاءعلی رضا

مونده بودم که چی کار کنم.

ادامه دارد...

نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 2:42 توسط یه خانم عاشق| |

سلام دوست جونای خودم

امروز صبح با علی صحبت کردم البته صبح نبود و به قول علی صبح تو بوده اونموقع

قرار شد که نرم دانشگاه  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irاین هفته خیلی بهم خوش گذشته هر روز دانشگاه تعطیل     خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir  

حذفم نکنن شانس اوردم   .نزدیکاز ظهر بود که مامان رفتیم خونه ی خاله مامانم اصرار اصرار که حالا که دانشگاه نمیری پاشو بریم خونه ی خاله منم رفتم دیگه.

ساعت ۶ بود علیرضا اومد خونه ی خاله دنبالم و با هم رفتیم بیرون .چه بارون قشنگی بود

خونه ی خاله توی کوچه است و فقط تا نزدیک ماشین زیر بارون راه اومدیم

هرچی به علی گفتم بیا زیر بارون راه بریم گفت نه ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمریضی تازه بهتر شدی

علی عاشق ادبیاته کلی برام شعر میخونه هر دفعه امشب هم یه بیت خوشگل خوند نوشتمش توی گوشیم

 در جمال تو چنان صورت چین حیران شد                که حدیثش همه جا بر درو دیوار بماند

کلی شعر خوند همینو تونستم بنویسم حالا دفعه های بعد از شعر های خودش که مینویسم.

برای علی یه پلیور ابی اسمانی خریدم خیلی خوشگلهبه علی هم گفتم بلیز سرمه ایشو پوشید با شلوار لی سرمه ای بعد که بهش دادم کلی ذوق کرد بعدش گفتم بپوش نمیدونید چقدر ناز شده بود .خودش رنگ ابی رو دوست و خیلی هم بهش میاد

بعد از اینکه بارون قطع شد اینبار دیگه علی گفت که بیا بریم پارک یکم قدم بزنیم .هوای تهران خیلی الوده شده این چند روز یعنی اگه امروز بارون نمیومد همه خفه میشدیم وقتی از بالا نگاه می کردی قشنگ یه لایه دود روی شهره ...چون بارون اومده بود هوا خوب بود

کلی با هم حرف زدیم .کلی خوش گذشت .پشمک هم خوردیم جاتون خالی

بعد رفتیم رستوران دوست علی تازه رستوران زده امیر حسین فوق لیسانس صنایع غذایی کاملا بهداشتی و روی اصول کار میکنه رستوران و کافی شاپ خوبی بود بد نبود

برامون بستنی اورد که گفتم یه دونه کافیه علی سرما خورده بستنی نمی خورهکه علی گفت منخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irکه امیر حسین گفت این بستنی رو اگه علیرضا نخوره از دستش رفته ...علیرضا بخور اگه خوب نشد سرما خوردگیت که علیرضا گفت چیزی نریختی که مسموم شیم ها؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

شام هم پیتزا خوردیم جاتون خالی ساعت ۱۱ بود که اومدیم خونه علیرضا نیومد تو منو گذاشت و رفت گفت خسته ام ...بوسش کردم و رفتخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


دوستای گلم ازم خواستن که از اشناییمون بگم از این به بعد اخر هر پست میگم

من کلاس زبان میرفتم کنار کلاس زبان ما دارالترجمه بود که ما هم گاهی میرفتیم اونجا  چون کتابخانه ی بزرگی داشت و همه جور کتاب میشد اونجا پیدا کرد.اغاز اشنایی ما از همین دارالترجمه بودبه قول علی یه محیط علمی سبب خیر شد                                                                                اولین باری که علیرضا رو دیدم  اول دبیرستان بودم .در نگاه اول هیچ احساس خاصی نداشتم  .  علیرضا تازه اومده بود توی اون دارلترجمه کار میکرد .هفته ای سه روزی من میرفتم کلاس دو روزش علیرضا رو میدیم.بعد از چند روز هر سه روزم میدیدمشمن گاهی وقت ها زود میرفتم و کتاب میخوندم تا میرفتم توی سالن علیرضا هم میومد اونجا  و اونم مثلا کتاب میخوند.                                           همه دیگه فهمیده بودن وقتی من میرم علیرضا یه جور میشه .دوستام میگفتن که این دوستت داره یه لبخند بزن بهش چه میدونم یه چیزی بخواه کتابی چیزی                                                            خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمنم افتاده بودم روی اون دنده که بی خود کرده منو دوست داره پسره ی بی ادب البته چیزای دیگه هم گفتم اما الان پشیمونم.اسمش رو میدونستم چون دوستاش صداش میکردن دیگه چیزه دیگه ای نمیدونستم اینکه چند سالشه چی کار میکنه هیچی خبر نداشتم.                                      دیگه کار به جایی رسید که تا میخواست برم از قفسه کتاب بیارم تند میرفت و میگفت میخوام کتاب بیارم شما چه کتابی میخواین براتون بیارم نسیم خانم  ....فهمیدم که اسممو میدونه ...به روی خودم نمیاوردم یه بارم که داشتم درس میخوندم برای امتحان از دوستم سوال پرسیدم اونم رفت از علیرضا پرسید بعد گفت برای دوستم میخوام اونم اومد کنارم نشست کامل برام توضیح داد  من که هیچی نمیفهمیدم فقط محو صدا و صورتش شده بودم (منم کم کم ازش خوشم اومده بود) خلاصه با هم راحت تر شدیم  هر وقت میرفتم دیگه به هم سلام میکردیم میگفت سوالی نداری و...                

 اخی یادش بخیر ...برای اینبار کافیه /ادامه دارد...    

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 3:59 توسط یه خانم عاشق| |

سلام منو ببخشید که چند روز نبودم به شدت سرما خورده بودم.

مامان و بابا صبح شنبه قرار بود که با هم برن مشهد البته تور بود دوستانه.

طبق معمول خواب بودم و مامان و بابا رفتن .چشمتون روز بد نبینه نمیتونستم صبح تکون بخورم تمام بدنم درد میکرد .صدام در نمی یومدتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com خلاصه سخت سرما خوردم که اثارش هنوز هست اما خوب بهتر شدم.  ظهر بود که علی زنگ زد که فهمید که سرما خوردم .مرخصی گرفت و اومد منو برد دکتر. دکتر هم نامردی نکردتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com ۵ تا امپول بهم داد بعد گفتم علی منو ببر خونمون میخوام استراحت کنم.گفت نه میبرم خونه ی خودمونخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir گفتم نه علی گفت بی خودخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir تنها می خوای بمونی خونه مریضم هستی.    

 من نمی خواستم برم خونشون اخه تاحالا شب اونجا نمونده بودم یکم سخت بود برام  منو برد خونشون .این سه روز خونه ی علی اینا بودم و دانشگاه نرفتم فقط توی اتاق علی خواب بودم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir  تب داشتم و تا صبح نخوابیدم بیچاره علی تا صبح نخوابید و مامانش تند تند سر میزد .  اینقدر مامان علی بهم سوپ های مختلف و اش و ابمیوه داد که از همه ی اینا بدم میاد .  بابای علی هم تند تند میوه و ابمیوه میاورد و میگفت بخور  برات خوبه                          علی هم که میخواست اذیتم کنه میگفت نسیم یکم سوپ بیارم برات بخوری                                  کلی زحمت دادم به همه  مخصوصا به علی و مامانش .الهی بمیرم برای علی تاصبح بالای سرم نشسته بود میگفت بهتر نشدی  ...هی میگفتم علی از اتاق برو بیرون سرما میخوری اما گوش نمیداد.علیرضا شرمنده خیلی توی زحمت افتادی                                                                 کلی بهم خوش گذشت ولی حیف که مریض بودم .مهم این بود که کنار علی بودم                            حالا مامان و بابام نگران شده بودن که چی شده که علی هم ماجرا رو تعریف کرد و مامان علی هم گفت که خونه تنها بود گفتم بیاد پیش  ما                                                                                     اینقدر گفتم علیرضا نیا طرف من اینقدر بوسم نکن سرما میخوری  گوش نداد گفت سرما خوردگیتم خوشگله  ...   صبح میگفت گلوم درد میکنه که الهام گفت زندگی مشترکه دیگه سرما خوردگی هم مشترکه  گفتم علی همینو میخواستی بگه؟ وایییییییییی علی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir علی هم با خونسردی گفت مگه چیه زنمی دوست دارم بوست کنم با هم سرما بخوریم.                      امروز ظهر بود که مامان و بابا اومدن منم عصر بود که با علی اومدم خونه   تا همین چند دقیقه پیشم علیرضا بود ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

شب یلدا هم مریض بودم اصلا نفهمیدم شب یلدا چی بود مثلا قرار بود علی اینا بیان خونمون چی شد..خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir مهم بود که پیش علیرضا باشم که بودم حالا خوابیده و نشسته که فرقی نداره


۱-دوستان گلم که پرسیده بودن که چند کیلو هستم که رژیم میگیرم قبل از مریضیم ۷۰ بودم اما الان ۶۷ شدم چاق نیستم اما نسبت به قبل از اینکه با علیرضا نامزد کنم چاق شدم اونموقع ۵۲ کیلو بودم اما حالا اینا همش بخاطر علیرضاست هیمیگه بخور بخور

۲-یه خبر خوش و خوب اینکه مهسا جون باردار هستن من که خیلی خوشحال شدم ...مهساجون بهت تبریک میگم امیدوارم که به سلامتی و خوبی و خوشی به دنیا بیاد این کوچولوی دوست داشتنی

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 1:33 توسط یه خانم عاشق| |