من و عشقم
منو ببخشید که چند روز نتونستم بیام بهتون سر بزنم...ولی تمام مدت به یادتون بودم. یکشنبه عصر علی اومد دنبالم با هم رفتیم خونشون شب شله زرد درست میکردن که صبح تقسیم کنن تقریبا همه بودن مخصوصا خاله جان... همه چیز رو مامان از قبل اماده کرده بود و فقط مونده بود پختش .کلی دعا کردم و هم زدم برای همتون دعا کردم. شب رو هم کنار علی بودم اما چون کار داشت من هی میخوابیدم بلند میشدم ولی علی همش بیدار بود و گاهی به من سر میزد.علی میگفت:تو بخواب کاری ندارن که علی صبح سر درد گرفته بودعادت نداشت اینقدر شب بیدار بمونه اخه.جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود. ساعت ۱۱ بود که رفتم خنمون برای خونمون هم شله زرد بردم. به علی گفتم نیا قبول نکرد گفت نه زشته که من نیام.اش هم خوب شده بود پر نخود لوبیا (من اینجوری دوست دارم) بعد از ناهار گفتم علی یکم بخواب گفت :نه تو هم باید بخوابی تو هم خسته ای گفتم نه من دیشب خوابیدم ...مهمون داریم تو بخواب همه میدونن دیشب بیدار بودی.موبایلشم خاموش کردم که کسی بیدارش نکنه. شام موند و بعد رفت. سه شنبه من دانشگاه داشتم به علی گفتم عصر بیا دنبالم دانشگاه که استاد نیومد منم زود رفتم خونه زنگ زدم و گفتم بیا خونه دنبالم. اومد دنبالم و با هم رفتیم بیرون.تا سوار ماشین شدم علی یه رز زرشکی بهم دادو گفت تقدیم با عشق تقدیم به عشق ...منم گفتم مرسی . کادوشو دادم بهش براش یه گاو خریده بودم توی جعبه رو هم پر گل رز قرمز کرده بودم شکلات و شمع و... بعد علی رفت در صندوق عقب رو باز کرد و با یه ساک بزرگ قرمز اومد تو یه خرس بزرگ بود به قول علی یکم بزرگتر بود هم قدم میشد جاتون خالی خیلی خوش گذشت بهمون...قشنگترین ولنتاینم بوددددددد...مرسی عشقم عاشقانه دوست دارم عزیزم.اولین و اخرین عشقم عاشقانه دوست دارم. لحظه هایی که با تو هستم قشنگترین لحظه های زندگیمه خداراشکر میکنم که تو به من داد ...........علی من رضای من علیرضای من دوستت دارم. این روزها کلی در گیر اش رشته هستیم.ولی بالاخره تموم شد پنجشنبه پیازهاشم سرخ کردیم و حالا منتظریم تا دوشنبه. شرمنده اگه میشد براتون میاوردم اما خوب موقع هم زدنش به یاد همتون هستم و همینطور قسمت جالبش وقع خوردنش...جای همتون یه قاشق میخورم ....وای خیلی میشه علی پنجشنبه ها زود میاد از شرکت ساعت ۱ میاد.قرار گذاشته بودیم با هم که اخر هفته رو با هم خوش بگذرونیم ...نمیدونم چرا نمیشه اخر هفته ها با هم باشیم هستیما اما نه دوتایی خیلی کم پیش میاد دو تایی باشیم. ساعت ۵ بود که علی اومد ...علی موهاشو کوتاه کرده یه خورده کوتاهتر از همیشه خیلی با مزه شده فرم خط ریشش رو هم عوض کرده یهدفعه که اومد تعجب کردم تیشرت سبز پوشیده بود که تا بحال من ندیده بودم....گفت:ابینم از سورپریز قبل ولنتاین هرچی بهش گفتم علی برام چی خریدی نگفت گفت تا امروز که صبر کردی تا سه شنبه هم دندون رو جگر بزار میدم بهت رفتیم رستوران لاله خیلی جای دنج و ارومی هستش. امیر حسین (دوست علی)زنگ زد که کجایی و...علی هم گفت که بیرونم .بعد دیدم اصلا انگار نه انگار که من هستم و.... علی:امیر حسین الان نه اما فردا صبح میام که بریم پنجشنبه رو در اختیار خانواده بودیم جمعه رو هم در اختیار دوستان (ببخشید وسط حرف پریدم در این لحظه دوست داشتم علی رو خفه کنم بعد از اینکه تلفنش رو قطع کرد فقط نگاهش کردم علی هم فهمید که چی شده لبشو گاز گرفت و گفت اخ فردا که با هم .... به جون خودم زود میام ... خلاصه با هزار تا لوس بازی که از خودش دراورد باهاش اشتی کردم صاحب رستوران دیگه باهامون اشنا شده چون زیاد میریم وقتی مثلا با علی قهر بودم وقتی خواهش های علی رو میدید گفت خانم همه ارزوشونو همچین شوهری داشته باشن حالا شما قهر میکنی خلاصه کلی خندیدیم .شب خوبی بود ... همه ی دوستاش هر هفته میرن کوه علی بخاطر کمرش خیلی وقته نرفته ...بهش اجازه دادم و رفت ولی گفتم خیلی مراقب خودت باش و زود بیا...مهربونم دیگه علی رفت و گفت تو ظهر بیا خونمون منم میام با هم بریم بیرون ولی ببین اصلش سه شنبه استا گفتم باشه پس هم فردا میریم هم سه شنبه ظهر اماده شدم رفتم خونه ی مامانینا .علی هنوز نیومده بود .ناهار خوردیم ...عصر شد...هرچی هم زنگ میزدی در دسترس نبود ...بابا هم دیگه عصبانی شده بود که چرا نیومده و منو معطل کرده . میخواستم بیام خونه ولی مامان و بابا نزاشتن.شب شد دیگه نگران شدم بعد از کلی زنگ زدن بالاخره حمید (دوستش )جواب داد و علی گفت الان میرسم خونه . اومد دیدم دست و صورت و لباسش سیاه ...ماشین حمید توی راه خراب شده بود رفت دست و صورتشو شست .مامانم هی میگفت تورو خدا چیزی بهش نگیا نزار دعواتون بشه و...منم میگفتم چشم نه بابا چیزه مهمی نبوده که یه روز دیگه میریم صدام کرد و رفتم توی اتاقش بهم گفت ببخشید و.... من خبر نداشتم که اینجوری میشه ...من از اولم گفتم سه شنبه ... منم گفتم روز عشق دیگه بخاطر اینکه عاشقه عشقمم اصلا مهم نیست مهم اینه که الان دیدمتو کنارتم علی هم گفت:حقا که یگانه عشقمی منم گفتم:خدایا شکرت میخوام برای عشقم یه پست متفاوت بزارم اولین چیز متفاوت قالب وبلاگم...حالا تا بعد ببینم چی میخوام بنویسم. خیلی تعطیلی خوبی بود تونستم در کنار عشقم باشم و باهاش کلی خوش بگذرونم. دو شنبه شب علی با اینکه خیلی خسته بود اومد پیشم .روی تختم دراز کشیده بود چشماشو بسته بود منم کنارش نشسته بودم وکلی باهاش حرف میزدم که اینجوری شد اونجوری شدو... بعد از چند دقیقه عصبانی میشدم که عللللللللللییییی خوابی؟؟؟؟؟ با هزار زحمت چشمای خسته شو باز کرد و گفت حال خوب شد خسته گی رو میشد از توی چشماش خوند دلم براش سوخت و گفتم یکم استراحت کن گفت:استراحته من تویی یه بوس بده تا انرژیم کامل بشه رفت خونه گفت که کار دارم صبح میام . صبح بود که علی زنگ زد منم بخاطر اینکه میدونستم علی میاد زود از خواب بیدار شدم چون گفته بودم زود بیاد. گفت که بابا (بابای علی)میگن که من برم خونشون ...بابا گفت که دلم برات تنگ شده بیا عروس گلم منم گفتم چشم علی اومد دنبالم و رفتیم .بد نبود خوش گذشت ساعت ۸ بود که اومدم خونه علی هم موند تا ۱ بعدش رفت مامانم امروز کلی سبزی خریده ...نذر کرده بود برای علی که اربعین اش بپزه خاله هام همه میان خونمون برای کمک مثلا علی من خیلی بدم که نمیزارم استراحت کنی علی عاشقانه دوستت دارممممممممممممممممممممم... خداراشکر روزهام مثل سابق شده دارم شدید برنامه ریزی میکنم که کارام مثل قبل روی اصول قرار بگیره چند وقته که از خطش خارج شده. چهارشنبه برف خیلی قشنگی اومد .منکه پشت پنجره نشستم و شاید به اندازه ۱ ساعت فقط داشتم برف رو تماشا میکردم اصلا حواسم نبود که همینجوری نشستم به هیچی ام فکر نمیکردم یه ارامشی داشتم که نگو که مامانم پرید وسط ارامشم البته علی پرونده بودتش الان که نمیشه فکر مرخصی اینا رو هم از ذهنت خارج کن میدونی که چقدر مرخصی گرفتم عصر میام بریم .گفتم باشه. ساعت ۴ بود که خوابیدم گفتم یه ۱ ساعتی بخوابم تا علی میاد سرحال باشم. چشمامو باز کردم دیدم هواتاریک شده و.... مردم دیگه از ترس...علیرضا از خواب پرید که چی شده ؟؟؟؟ مامانم اومد توی اتاق که چی شده ...حالا علیرضا داره میخنده علیرضا میگفت:ببین زن منو از من میترسه هی میخندید منم گوششو گرفتم تا شب همش میخندید میگفت :حالا چی ازم نمیترسی شما باشید نمیترسید ؟خوابیده باشید بعد یهو یکیو کنارتون ببنید مچاله شده زیر پتو ...ترسیدم دیگه علی از جیغ من چنان بلند شده بود که کمرش درد گرفته بود بیرونم نرفتیم چون برف زیاد میومد و هوا سرد بود.فقط برفو نگاه کردیم داشتیم با هم خداحافظی میکردیم که علی بره خونشون قیافشو ترسناک کرد و گفت حالا چی ازم میترسی؟؟؟؟ منم گفتم الان بهت میگم
دوستای خوبم سعی کردم بهتون سر بزنم اگه کسی منود دیگه ...باشه برای بعد راستی شما از بهار خبر ندارید؟؟؟ازش بیخبرم خیلی نگرانشم دلمم براش خیلی تنگ شده .وبلاگشو حذف کرده اگه کسی ازش خبر داره بگه ... سلام دوستای خوبم. امیدوارم که در کنار خانواده خوب و خوش باشید. این چند روز خیلی روزهای خاصی بود .روزهایی بودن برام که توی این چند سالی که با علیرضا بودم هیچوقت چنین روزهایی رو ندیدم.روزهایی که نمیدونم از گذشتشون ناراحت باشم یا خوشحال. اما هرچه که بود لطف خداوند بود.چون خیلی چیزهارو فهمیدم و درک کردم که تا قبل حتی نمیدونستم باید به همچین چیزهایی هم فکر کنم. چه اشک هایی که ریختم چه غصه هایی که خوردم...به قول مامانم یه نوع امتحان بوده فهمیدم که چقدر علیرضا رو دوست دارم بیش از اون چیزی که فکرشو میکردم.با اینکه خیلی ناراحتم کرده بود و دلم رو شکونده بود اما این باعث شد بیشتر عاشق و شیفته اش بشم. خداجونم ممنونم که کمکمون کردی تا از این مرحله ی سخت از زندگیمون هم عبور کنیم. دقیقا ۲۴ روز گذشت...۲۴ روزی که برای من هر لحظه اش سخت بود. بعد از ۲۴ روز علیرضا صبح زنگ زد که نسیم میخوام بیام دنبالت جایی نرو ساعت ۹ صبح دقیق زنگ زد که بیا بیرون .رفتم بیرون که دیدم وای خدایا علیرضا ی خودمه هنوز کامل خوب نشده چون دستشو میگیره به کمرش الهی بمیرم چشماشم هی اینجوری میکنه. سوار شدم گفتم علی خوب شدی؟لباسشو زد بالا و گفت ببین با دوپینگ اومدم چسب درد زده بود و کمر بند بسته بود. گفتم اخه چرا جواب نیست که :گفت نه میدونی چند روزه با هم بیرون نرفتیم من که داشتم دق میکردم. منم گفتم ۲۴ روز تمام مدت اشک توی چشمام بود و گاهی هم اشکم از گوشه ی چشم پایین میومد. کلی حرف زدیم.کلی ازم عذر خواهی کرد بخاطر این روزها... اخرش هم از توی کوله پشتیش یه کادو دراورد.خیلی خوشگله کاش میشد عکسشو براتون بزارم. ست لوازم ارایش اورشین.سلیقه ی علیرضا توی خرید حرف نداره. همون موقع یه بوس شکلاتیش کردم. ناهار رفتیم فیلا استار جاتون خالی ... کلی گشتیم کلی خوش گذشت عصر هم اومدیم خونه .نه تنها من مامان و بابام هم کلی ذوق کردن وقتی علی رو دیدن. الان ۳ روز که علیرضا خداراشکر میره شرکت بعد از ظهر اثر مسکن هایی که خورده بود از بین رفته بود دوباره کلی مسکن خورد .میترسم معده شم درد بگیره بخاطر این همه قرصی که میخوره. مامانمم جاتون خالی یه قرمه سبزی درست کرده بود که نگو علیرضا به مامانم میگفت :حالا برید نذراتونو ادا کنید ...مامانم گفت:شکر خدا که حالت بهتر شده نذرمونم ادا میکنیم. من نذر امام زاده صالح کردم ...باید اداش کنم دیگه. ساعت نزدیکای ۱۰ بود که رفت. خدایا شکرت و ممنون بابت همه چیز. سلام عزیزان دلم منو ببخشید که نمیتونم تند تند بهتون سر بزنم اما خوب سعی میکنم هربار که میام به چند تا از دوستام سر بزنم.ماشاا...دوستان زیادین دیگه خداراشکر علیرضا حالش خیلی بهتره به لطف خدای مهربون و دعا های شما دوستای گلم و کمک های دوستای خودش .الان دیگه میتونه راه بره اما خوب مثل اولش نشده ولی خداراشکر بهتره دختر عمه ی علی یه پسر کوچولو با مزه داره اسمش اریا ست.تپل سفید مو هم زیاد نداره علی هم میگفت اه اه اه وردار ببرش.میگفتم علی بوسش کن ببین چه قدر صورتش نرمه ...علی هم بوسش میکرد و میگفت نه بوس کردن تو یه چیزه دیگه است عمه هم بهم میگفت نسیم معلومه بچه خیلی دوست داری زودتر دست به کارشو ...منم گفتم جان عمه؟؟؟؟ ارزو میگفت دوسال بود که ازدواج کرده بودیم و اصلا قصد بچه دار شدن نداشتیم اما یه دفعه دیدم یه فسقلی توی شکممه وقتی میدیدم ارزو چطور اریا رو بغل میکنه منم دلم نی نی میخواد مامانم برای خوب شدن علیرضا نذر کرده اربعین اش بپزیم مامان علی هم نذر کرده شله زرد بپزه اربعین. بابا هم گوسفند نذر کرده که شب تاسوعا بکشه. خیلی عادت کردم به بودن در کنار علیرضا امشب که اومدم خونه اصلا خوابم نمیبره امروز دوستاش اومدن و بردنش که یکم تنوع بشه براش .امشب همه جمعن خونه ی یکی از دوستاش مهران ...منم اومدم خونه .بابام که میگه مهمون شب میمونی یا نه؟؟؟ علیرضا هر روز و هر لحظه که میگذره بیشتر دوست دارم و عاشقت میشم. (راستی دوستای گلم شما برای ولنتاین چی میخرین؟لطف کنید هدیه ای که میخواین برای عشقتو رو بگیرید بگد و همینطور پیشنهاد بگید که من برای عشقم چی بگیرم...قربونت بشم به کمکتون احتیاج دارم خداراشکر حال علی بهتره . خوبه ی تعطیلم این چند روز و میتونم کنار علی باشم. اونم چون توی خونه است حوصله اش سر میره اصلا عادت به خونه موندن نداره...سخته براش روزهای فرد با دوستاش فیزیو تراپی و استخر میره .خدا خیرشون بده کلی بهش میرسن ...انشاا... عروسیشون بتونیم جبران کنیم از اون طرف هم خاله تقریبا یه روز درمیون میاد خونه ی علینا که مثلا حالشو بپرسه فقط بخاطر علیرضا تحمل میکنم همین.البته این چند روز یکم مهربون تر شده نسبتا علی کاش مریض نبودی و این روزها رو که با هم هستیم با خوشی کنار هم بودیم البته الانم قربونش برم اینقدر روحیه شو حفظ کرده و کلی سر به سر هم میزاریم و میخندیم. شبها دستشو میگیرم توی دستم و سر مو میزارم روی شونه هاش و میخوابم .الان خوابم خیلی کم و سبک شده علی یه اه که میگه سری از خواب میپرم که چی شده؟؟ علی هم همش میگه اه علی من عاشقانه دوستت دارم و خیلی خوشحالم از اینکه کنارتم .امیدوارم که زودتر خوب بشی قربون شما ها برم من با این همه لطف و محبتب که دارید.شرمنده که چند روز نبودم و نتونستم بیام بهتون سربزنم.ببخشید که نگرانتون کردم.دسترسی به اینترنت نداشتم.دلم براتون خیلی تنگ شده ه ه اومدم بگم که برامون دعا کنید خیلی زیاد. علیرضا کمر دردش دوباره اومد سراغش من خنگ رو بگو دیدم اونروز که اومده بود خونمون بد راه میرفت و موقع نشستن ناراحت بود.اصلا حواسم نبود. الانم همش میره فیزیوتراپی و استخر که کمرش بهتر بشه.دکتر گفته باید عمل کنه اما علیرضا قبول نمیکنه.دعا کنید با همین ورزش خوب بشه. علیرضا حتی دیگه نمیتونه بشینه ...دوستاش کمکش میکنن این چند روز هم من خونشون بودم.این چند روز اصلا نخوابیدم وقتی درد کشیدنش و وقتی اشک رو میبینم که از گوشه ی چمشش میاد پایین دلم تیکه تیکه میشه. چه فکر هایی که با خودم نمیکردم واقعا ... خداراشکر الان حالش خیلی خیلی بهتره ولی خوب هنوز درد داره علیرضای خود خودمی ...(البته هنوز از دستت ناراحتم اما فعلا جای دعوا نیست باشه برای بعد) بعدا میام کامل همه رو مینویسم حتما.
سفید و تپلی خیلی با مزه است
ساعت ۱۱ بود که منو اورد خونه بوسش کردم و ازش خداحافظی کردم
![]()
چند شنبه؟؟؟؟؟ نه علییییی فردا
خلاصه راضی شد.
) همه هستن؟ چه بهتر و...
نمیخواستم با هم بودنمون با اخم و قهر بگذره .
علی هم گفت ببین مهدی هم فهمید من خوبم و همه ارزوشونه با من ازدواج کنن
بعد مسعود(برادر اقا مهدی) گفت:اره چندبار همین مهدی به علی درخواست ازدواج دادا اما علی رد کرد
علی هم میگفت اگه تو هم خوب و اقا بودی الان مجرد نبودی لااقل همین مهدی و میدادیم بهت اما ببین مهدی هم نمیخوادد![]()
![]()
علی هم گفت کی بدش میاد ...لپم و کشید و رفت.![]()
![]()
خدایا شکرت بخاطر این عشق خوبی که نصیبم کردی
پس من برای کی حرف میزنم که سرشو تکون میداد
و میگفت کی خوابه؟بگو عزیزم میشنوم .منم گفتم نه چشماتو باز کن منو ببین ![]()
...نیست که عروس خوب و حرف گوش کنیم.![]()
![]()
هی هی
...علی هم حالش بهتر شده ![]()
مامانم گفت علیرضا کارت داره. با کمال ارامش گفتم :سلام عشقم علی:معلومه کجایی؟ده دفعه زنگ زدم به گوشیت
اونو ولش کن سلام عسلم نمیگی منم دل دارم اخه بابا دل تو تنگ نمیشه دل من که تنگ میشه پریدم وسط حرفشو گفتم علی همین الان یهو دلم برات خیلی تنگ شد بدو بیا با هم بریم بیرون دوست دارم توی برف راه برم علی:بزار حرف از دهن من دراد بعدا بگو![]()
یهو جیغ زدم
اونم چه جیغی
گفتم علی تویی ![]()
گفت اره پس کی میخوای کنارت باشه؟![]()
منم اشکامو پاک میکنم
هی میگم نخند علی
مامانم برام اب قند اورد خوردم دستام هنوز داشت میلرزید
منم میگفتم ااااا تو اصلا کی اومدی بعدشم من نترسیدم
دیدم قیافتو وقتی جیغ زدم چه شکلی شدی تو ترسیدی نه من
علی هم میگفت :معلوم بود کی ترسیده بود که اینجوری جیغ زدی هرکی ندونه فکر میکرد چی شده اژدها دیدی
...
اخم کرم بهش گفتم الان یهکاری میکنم که دیگه نخندی ![]()
![]()
دوباره کمربندشو بست به کمرش (یه کمربند همیشه توی ماشین داره چون چند بار توی خیابون کمرش گرفته )...دوسه روز بود که فقط چسب درد میزد اما دوباره رفت سراغ کمر بند...تقصیره خودشه چیکار کنم.
اینم از روز برفیمون.![]()
![]()
دمپایی مو دراوردم پرت کنم طرفش که داشت میخندید گفت نزن خوشگلم
خداحافظ
درو بست و رفت ...![]()
![]()
![]()
علی خودتیییی؟؟؟؟؟
حالم خوب نبود وقتی علیرضا زنگ زدا درد کمرم به کل یادم رفت...سریع رفتم حاضر شدم.
بیرون از ماشین وایساده بود .یه تیشرت مشکی (بخاطر محرم)سه دکمه پوشیده خیلی بهش میاد .من هیچی نگفتم فقط گفتم علی بعدشم اشکم سرازیر شد قشنگترین لحظه بود برام
.اومد طرفم و اشکامو پاک کرد وگفت:چرا حالا گریه میکنی؟بیا سوار شو
.گفتم پس رانندگی نکن.پیادش کردم و خودم رانندگی کردم
البته به خانومش رفته![]()
![]()
![]()
.دکتر بهش میگه بار سنگین بیش تر از ۲ کیلو نباید بلند کنه اما مگه حرف به گوشش میره.نباید زیاد رانندگی کنه و... با اینکه کمرش درد میکنه اما هنوز این عادت از سرش نیوفتاده ...همیشه منو بلند میکنه و بغل میکنه منم هی باهاش دعوا که اخه بچه کمرت درد میگیره
...اینبار که اومد بغلم کنه دوباره جیغ زدم علی کمرتتتتتتت
که گفت اره حواسم هست میخواستم ببینم چاق شدی یا نه داشتم وزنت می کردم ![]()
تقریبا ۶ ماهشه .هزار ماشاا...خیلی خوشکل و با مزه ست.خونشون هم تقریبا نزدیک .کلی بغلش کردم بوسش میکردم .بغلش میکردم میبردمش پیش علی .علی میزاشتش روی شکمش دستاشو میگرفت اونم کلی میخندید .توی خنده هاش کلی اب دهنشو ریخت روی بلیز علی یه بارم گلاب به روتون شیر ... ![]()
![]()
![]()
![]()
تو هم همینطوری یه دفعه به خودت میای و میبینی بارداری...منم گفتم نه من نه...
اونم میگفت میبینیم حالا شایدم توی عروسیتون نی نی تونم بود...خاک بر سرم این چه حرفیه![]()
.به علیرضا میگم علی نی نی میخوام
میگه فعلا یه نی نی داریم بزار بزرگش کنیم بعد البته هروقت تو بخوای نی نی هم میاریم.منم میگم اااا علیرضا .میگه مگه بچه نمی خوای ...میگم چرا اما بچه ی خودمو نمی گم که این همه بچه پرورشگاهه نزاشت حرفمو بزنم که گردنمو گرفت و گفت بیخوددددددددد![]()
.علیرضا رو میخوام .میخوام بغلش کنم بوسش کنم و توی بغلش بخوابم![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
منم میگم برام عادی شده
(اما عادی نشده میترسم چیزی شده باشه)
و همه ی این دوری کردن ها فقط بخاطر همین بود.این چند روز حتی خونه هم نرفته بود و رفته بود خونه ی دوستش و بهخ قول خودش با من دعوا کرده بود که چند روز ازش خبری نگیرم.


سلام دوستای عزیزم
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت
8:34 توسط یه خانم عاشق| |
سلام عزیزان دلم
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت
8:49 توسط یه خانم عاشق| |
سلام
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت
8:29 توسط یه خانم عاشق| |
سلام
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت
1:30 توسط یه خانم عاشق| |
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت
0:51 توسط یه خانم عاشق| |
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت
2:28 توسط یه خانم عاشق| |
سلام عزیزانم .
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت
8:18 توسط یه خانم عاشق| |
سلام دوستای خوب و باوفای من.
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت
7:29 توسط یه خانم عاشق| |


