من و عشقم
کارای خونتون تموم شده؟؟؟خرید چطور؟ من دیگه با خودم کنار اومدم .میدونم خیلی سخته اما خوب حالم بهتر شده از وقتی اینکارو کردم. همه چیز رو سپردم به خود خدا.خدای خوب من میدونم که بنده ی خوبی نبودم و الان با رویی سیاهی اومدم به درگاهت روی سیاهم رو نبین بزرگی و بخشش خودت رو ببین. نزار دستای خالیم خالی از درگاهت بیاد پایین...خدایاااااااااااااا شکرت. شکرت بابت داده ها و نداده هات که داده هات نعمت و نداده هات حکمته...خدایا ... عشقم باورم کن که بدون تو تنهام .دنیام بدون تو سرد و تاریکه .یه لحظه اومدی و تمام دنیام شدی اما نمیدونستم نباید بهت اینطور دل به بندم. امسال برام چه سالی بود.اومدن عشقم .اشنا شدن با دوستا جدید که هیچوقت نمیتونم فراموششون کنم و همیشه به یادشون هستم.از تک تک شما دوستان کلی چیز و درس زندگی یاد گرفتم.اینجا خونه ی ما که شد زندگی ما صمیمانه ترین جایی بود که میتونستم عشقم رو صادقانه بگم دردو دلم رو کوله باری که همیشه با خودم حمل میکردم و با اومدن به اینجا راحت میشدم. از خدا ممنونم بخاطر هدیه دادن دوستای خوبی مثل شما.شرمنده دوستای گلم که نتونستن زیاد بهتون سربزنم اما همیشه شما منو شرمنده کردید. فکر نمیکنم امسال عید جایی بریم مسافرت اما فهمیدم که تا دو روز دیگه علی میره مسافرت.سال تحویل پیشم نیست مثل همه ی سالهای گذشته ...دلم براش تنگ میشه نازنینم دلم برات تنگ میشه ... مثل الان ...مثل همیشه. عشقم تمام وجودم ممنونم ازت که تنهایی منو پر کردی با بودنت کنارم بهم قوت قلب دادی.نزاشتی هیچ سختی رو حس کنم.عزیزم امیدوارم که تعطیلات عید بهت خوش بگذره... امیدوارم امسال سال خوبی باشه براتون و عید بهتون خوش بگذره در کنار همسر گرامی (متاهلین) در کنار خانواده(مجرد) .امیدوارم که به همه ی ارزوهای قشنگتون برسید.فرصت کردید منم دعا کنید .دعاتون میکنم. خدایا کمکمون کن... امروز با خودم کلی کلنجار رفتم و بالاخره تصمیم گرفتم عصر رفتم خونه ی مامان علی .با خودم گفتم زود میام که علی رو نبینم یعنی اون منو نبینه. فقط میخواستم مامان و بابارو ببینم .دلم براشون تنگ شده بود. ساعت نزدیک ۷ بود که گفتم میخوام برم که مامان و بابا نزاشتن دیدم مامان برای من خورش کرفس درست کرده چون دوست دارم .شام براخودشون لوبیا پلو درست کرده بود اما وقتی من رفتم برام کرفس درست کرده بود. دلم نیومد بهشون بگم نه اما قدرت روبه رو شدن با علی رو هم نداشتم.موندم. رفتم توی اتاق علی باز دلم گرم شد که هنوز عکسم گوشه ی اینه هست و اون عکس دونفریمون روی میز تختش. دلم براش تنگ شد.دلم برای لحظه ی شاد و خوبی که با هم توی این اتاق داشتیم تنگ شد.چقدر دلم میخواست الان کنارش با هم توی اتاقش بودیم عکسشو برداشتم بوسش کردم.دیگه اشک امونم نداد.نماز خوندم و از خدا خواستم علی سابقمو بهم بده ... رفتم توی اشپزخونه کمک مامان نزاشت کاری انجام بدم رفتم کمک الهام با هم سالاد درست کردیم. یهدفعه صدا ی ماشین اومد علی بود دیگه قلبم امونمو بریده بود. درو باز کد و اومد تو خیلی با عصبانیت سلام کرد به بابا و رفت سمت اتاقش که مامان گفت علی ببین کی اومده که علی حتی برنگشت با همون لحن خشن گفت : کی؟ مامان دیگه تعجب کرده بود:برگرد میبینی روی ماهشو. دوست داشتم زمین دهن باز کنه برم توش سرمو انداختم پایین بغضم گرفته بود بزور خودمو کنترل کردم که اشکم نیاد. برگشت اومد طرف اشپزخونه دستشو دراز کرد و گفت: سلام چطوری ؟فقط تونستم ارم بگم ممنون و دست دادم. خیلی بی تفاوت رفت. خودم و فحش دادم که اخه چرا موندم...اصلا چرا اومدم. مردم دیگه اونجا. مامان چاقو رو از دستم گرفت و گفت :برو توی اتاقش دلش میخواد باهات تنها باشه .برو خسته اس. دیگه موندم گفتم دارم سالاد درست میکنم علی هم داره لباسشو عوض میکنه الان میاد.قبول نکرد با هزار تا نذر و بسم ال... در اتاق رو زدم رفتم تو. روی تخت دراز کشیده بود حتی لباسشم عوض نکرده بود.تا چند دقیقه هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد که من گفتم چرا لباستو عوض نکردی ؟ که ای کاش لال بودم و نمیپرسیدم. گفت:بخاطر اینکه تورو باید ببرم خونتون .دیگه هیچی نگفتیم من همینجوری روی صندلی نشسته بودم علی هم خوابیده.به نظرم یکم لاغر شده .عصبانیشم خوشگله اما وقتی میخنده.. چقدر دلم میخواست میتونستم برم بغلش سرمو زارم توی بغلش و گریه کنم و ازش بپرسم اخه چی شده؟ مگه من چی کار کردم که باید اینطور عذاب بکشم؟ مامان اومد صدامون کرد برای شام .دنبال یه فرصت بودم که از اتاق بیام بیرون. زیاد شام نخورد فقط با قاشق بازی میکرد. ساعت ۱۲بود که گفتم مامان به اژانس زنگ میزنید که گفت نه علی هست گفتم نه خسته است حوصله نداره و.... گفت :نه بابا که فکر کنم رفتارای علی رو فهمیده بود جلوی در بهم اروم گفت:غصه نخور دخترم چند روزه اینجوریه تو باید ارومش کنی.بداخلاق شده اما فقط تو میتونی باهاش باشی...(بابا جون مشکل علی فعلا با منه میخواد منو دق بده نمیدونه چطوری زودتر راحتم کنه......) تمام مدت توی ماشین هیچی نگفت . منم جلو رو نگاه میکردم و قطره قطره اشکم میومد.رسیدیم دم خونه که فقط گفت:خداحافظ جوابشو ندادم درو بستم و بدوبدو رفتم توی اتاق و گریه کردم.به حال خودم که نمیدونم چیکار کردم اینطور باید عذاب بکشم. خدایا به دادم برس صبرم داره تموم میشه. توکلم فقط به تو.
بهارم ابجی خوبم دوباره گم شده یعنی گمش کردم. ابجی بیا که رقیبت منو داره دیوونه میکنه. خبری داشتید بیخبرم نزارید...دلم براش تنگ شده یاد روزهای با هم بودن بخیر.یاد روزهایی که لحظه به لحظه ی اون جلوی چشمامه. به قول مرمر جون باید فعلا ازش دور بشم. در دوران تحمل به سر میبرم تا ببینم کی این صبرم لبریز میشه یا اون سر عقل. رابطه ی عاشقانه ی ما به جایی رسیده که سه چهر روز درمیان به دو تا یا سه تا اس ام اس خلاصه میشه اونم از طرف من!!! دلم طاقت نمیاره که ندم دلم برای بغلت تنگ شده برای دستهای نرم و مهربونت بوسه های شیرینت... نمیدونم داری چیکار میکنی .دلم برای یه لحظه دیدنت تنگ شده این چند روز فقط چند بار از دور دیدمت طوری که تو نتونی منو ببینی...اخه چرا؟؟؟یعنی تو دل برای من تنگ نمیشه؟ مامانم : چرا علی نمیاد؟؟؟ بازم باهاش دعوا کردی؟ من چقدر بهت بگم گناه داره اذیتش نکن پسر به این خوبی دیگه چی میخوای که اینجوری میکنی؟ من: (به من چه اخر مادرمن مقصر اونه مامان شوهری: مادر چرا دیگه نمیای خونون بهمون یه سر بزنی علی که میاد خونتون داره برمیگرده تو هم یه سر بیا پیشمون .خودت سختته بگو علی بیاردد (اصلا من علی رو میبینم که بگم بهش؟؟؟؟؟؟مگه علی خونه ی ما میاد؟؟؟) دیگه دارم دیوانه میشم. خدایا کمکمون کن. دمه عیدی همه دنبال خرید و خونه تکونی و شادی و... اونوقت من... کارم توی خونه این شده .فقط راه برم کلی مسئله بیارم توی کلم که اخه چرا.بخاطر دلتنگی یکم گری کنم.هر دقیقه برم سراغ گوشی که نکنه زنگ یا اس ام اس زده باشه و من نفهمیده باشم...عاشقم دیگهههههههههههههههههههه خدا جونم .... این روزا خیلی دلم گرفته تو رو خدا برام دعا کنید احساس می کنم عشقم منو مثل سابق دوست نداره. میگم چرا هر روز داری از من دورتر میشی؟ میگه: خیالاته خیلی وقته که اینجوری شده اما من هیچ وقت نگفتم .به خودم میگفتم درست میشه بعده یه مدت اما حالا میبینم که نتنها درست نشده داره بدتر هم میشه دیشب زنگ زد بهم گفت : تو به فکر خودت باششششششششش اخه این حرفه که به من بزنه ؟؟؟؟ یعنی چی این حرف شب تا صبح نخوابیدم .مگه این حرف میزاشت بخوابم.هی زندگی... این حرفش دو منظور بیشتر نداره ۲- زن گرفته ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه دلم برای اون روزهای اول تنگ شده . مجبور نیستی بهم زنگ بزنی یا مجبور نیستی بیای همدیگرو ببینیم ...اینطور دیدنتو و اینطور حرف زدن تو واقعا ازارم میده نیا زنگ هم نزن.اینطوری راحت ترم. خدایا کمکم کن. دوستای گلم تو رو خدا برام دعا کنید دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. دلم برای همتون یه ذره شده ...خوبین. منو ببخشید که چند روز نبودم ولی باور کنید تمام فکر و ذکرم اینجا پیش شما بود. این چند روز با علی بودم و کلی ماجراها پیش اومد که بعدا مینویسم. چند بار دعوامون شد ...اشتی کردیم ...دوباره .... به هر حال در حال حاضر روابط عاشقانه ی ما در حالت خوبی (شکر) یکی از دعواهامون... یکشنبه شب...علی قرار بود بیاد خونمون. منم کلی حاضر و .... ساعت ۶ بود که اومد. احساس میکردم میخواد یه چیزی بگه اما نمیگه منم مردم از کنجکاوی که چی شده . من:علی چیزی شده ؟ علی : نههههههههههه ساعت ۷..... علی:نسیم امشب با بچه ها میخوام برم استخر ... من: ااااااااااا نه عزیزم امشب نمیشه قراره که با هم باشیم. علی: خواهش میکنم اخه قول دادم...به هزار کلکی بود راضیم کرد و گفتم خوب برو. دوشنبه شب ------- علی : نسیم پسر عمو هام و عمه هام همه جمع شدن خونه ی خان عمو امشب برم؟ همه هستن مجلسشون مردونست من :بروووووووووووووووو سه شنبه صبح-----------علی صبح اومد خونمونخیلی سعی کدم رفتاراشو به روش نیارم ...خیلی عادی برخورد کردم.نزدیک ظهر بود که تند تند موبایلش زنگ میخورد علی هم فقط میگفت نه نمیشه. گفتم :علی چیزی شده؟؟؟؟علی :نه همون موقع تلفن زنگ زد و گفت بیا امین خودت صحبت کن .گوشی رو گرفتم (دوستش بود) سلام نسیم خانم....ما امروز قرار گذاشته بودیم بریم ابعلی اما این علی نمیاد میگه شما کارش دارید .اگه ممکنه کارتون رو بزارید برای بعد فقط منتظر یه جرقه بودم که گفتم: ۳ روزه کارمو انداختم عقب دیگه نمیشه . علی دیگه با دوستای مجردش نمی گردهههههههههههههه گوشی رو پرت کردم و رفتم. تا شب هی علی میگفت ببخشید . خدایی حق با من بود خلاصه اشتی کردم قرار شد شب همه با هم مجرد و متاهل همه با هم بریم بیرون .رفتیم پارک جاتون خالی خیلی خوش گذشت...بعدا میگم جزئیاتشو الان باید برم. خودتون قضاوت کنید تقصیر من بود یا علی؟؟؟ فعلا هم که مثل همه ی شما مشغول تکان دادن خانه هستیم


کاش طاقت میاورد![]()
![]()
من؟؟؟؟هیچی نشده یکم سرش شلوغ شده بخاطر اخر سال
)![]()


انتخاب واحد دانشگاه رو هم اینقدر بد کردم که ساعتهاش خیلی بده. کمتر میتونم بیام اینترنت.ببخشید که نمیتونم زیاد بهتون سر بزنم.
دیگه مثل سابق نیست.رفتارش حرف زدنش و ...![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
دیگه اما خوب من حق نداشتم اونطور با دوستش صحبت کنم.
.امین زنگ زد و ازم معذرت خواهی کرد منم گفتم شرمنده اقا امین من بد حرف زدم گفت: علی نگفته بود که دو روزه داره اینور اونور میره بالاخره متاهله نمیشه که با دوستاش همش باشه که....
منننننننن

سلام دوستای خوبم.
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت
6:37 توسط یه خانم عاشق| |
سلام
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت
18:11 توسط یه خانم عاشق| |
سلام
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت
7:52 توسط یه خانم عاشق| |
سلام دوستای گلم.
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت
8:41 توسط یه خانم عاشق| |
سلام
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت
8:40 توسط یه خانم عاشق| |


