من و عشقم
برای من که خداراشکر. مامان رفته بود مشهد با کاروان با دوستاش (مامان علی ) منم در این فرصت شدم عروس نمونه. منم میرفتم خونشون . توی این مدت خاله جون نبود و ما قدری نفس کشیدیم تند تند برای بابا غذا های خوشمزه درست میکردم و... عصر میرفتم خونشون .اون موقع بابا معمولا میره با دوستاش میره بیرون پارک و نماز و ... فکر میکردم که خونه ی خودم و علیه. تند تند تمیز میکنم خونه رو شام درست میکنم و منتظر که علی بیاد. علی هم زودتر از همیشه میومد...خیلی خسته تر از اونچیزی که فکر میکردم بود چون همیشه میومد خونه و به قول خودش دوپینگ میکرد بعد میومد من ببینمش. الهام و بابا هم دیرتر میومدن تا ما با هم باشیم. بابا هم کلی به الهام میگفت نزاره من شام درست کنم اما من نمیزاشتم با اینکه خیلی درس داشتم ولی خوب دوست داشتم خودم درست کنم. علی هم هی خوب بود خداراشکر.گاهی اوقات کارش زیاده که من.... میشستم کنار بابا براش میوه پوست میکندم کلی با هم گپ میزدیم جدول حل میکردیم.تازه فهمیدم بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم دوستشون دارم. مامان و بابام هم میگفتن که یه وقت فرق نذاری بین ما و پدر و مادر علی منم میگفتم چشم. ولی جدا دلم برای مامان هم تنگ شده... حالا غذا هم زیاد بلد نیستم که اما نمیدونم راست میگفتن یا دروغ میگفتن خیلی خوشمزه است البته این علی گاهی میگفت بدمزه بود به زور خوردم. چند بارم مامان غذا درست کرد اوردم ولی اخرش میگفتم که مامانم درست کرده که علی میگفت : معلوم بود ولی بابا میگفت من فرقشو با غذاهای تو نفهمیدم. تا حالا اینقدر با لذت کار هامو انجام نداده بودم. چقدر برام لذت بخش بود که کنار عشقم و با هم نماز بخونیم خیلی کم پیش میومد اما این چند وقت عالی بود. چقدر برام لذت داشت وقتی که خسته بر میگشت بهش بگم خسته نباشی و کیف و کتش رو بگیرم. چدر لذت داشت اشپزی با وجود اینکه زیاد بلد نبودم چقدر لذت داشت کنار بابا بودن و چقدر لذت داشت حرفهای مامان و بابام بخاطر توجه بیشتر به همسرم و خانواده ی همسرم. به قول یکی از استادامون توفیق میخواد که بتونی به بنده های خدا خدمت کنی حالا اشنا یا غریبه. خدایا شکر که این توفیق رو نصیبم کردی. خدایا کمکمون کن. امیدوارم که سال خوبی رو اغاز کرده باشید و تعطیلات بهتون خوش بگذره. دوست داشتم اولین پست ۸۸ رو یه پست شاد بزارم بخاطر همین صبر کردم تا عشقم بیاد. ممنونم از این همه لطف و محبت شما.نمیدونم باید چطور ازتون تشکر کنم.برای همتون ارزو بهترین ها رو دارم. کامل براتون تعریف میکنم و دلم میخواد ریز ریز بنویسم. یکشنبه عصر بود که مامان و بابا با خالم رفتن لواسون خونه ی مادربزرگم.و من نرفتم چون میدونستم علی امروز یا فردا میاد چون دقیق بهم نگفته بود کی میاد فقط گفت دوم حالا دوم را میوفته یا میرسه یا اینکه کی میرسه هیچی نگفته بود و منم از اونجایی که غرورم اصلا حوصله ی شام خوردن نداشتم اینقدر اجیل و شکلات خورده بودم که .... یکدفعه صدای زنگ اومد کنار رفته بود نمیتونستم ببینمش گوشی رو برداشتم گفتم بله؟ گفت: یه عاشق... که گفت وای گوشم دروباز کن.دروباز کردم و پریدم بیرون احساس میکردم که سالهاست از علی دور بودم نمیدونم اشک این وسط چی بود اخه که علی اشکاشو پاک کرد گفتم تو که شام نخوردی برم برات یه چیزی درست کنم که گفت نه نرو میخوام یه دل سیر نگات کنم خیلی وقته اینجوری نگات نکردم. دستشو گرفتم و گفتم علی قرار نبود با من اینجوری کنیا که علی پیشونی مو بوس کرد دوست نداشتم سرمو از روی شونه هاش بردارم که اروم توی گوشم گفت به خدا گشنمه براش چیپس و پنیر درست کردم با سوسیس که با هم بخوریم یه شام عاشقونه ی عشقولانه ای . من تا اومدم بخورم گفت : خوب چشم منو دور دیدی تپل مپل شدیا منم که فکر کردم داره شوخی میکنه خندیدم بعد دیدم در کمال ناباوری بازومو گاز گرفت حالا من بدو علی بدو جیغ و داد و ... من : علی تو رو خدا مسخره بازی درنیار الان همسایه ها میانا علی : مسخره بازی چیه به مردم چه مربوط زن خودمی من: علی علیییییییییییییی رفتم توی اتاق اومدم در و ببندم که پرید تو منم افتادم روی تخت که علی هم اومد کنارم و بوسم کرد و گفت اگه بخورمت که دیگه نسیم ندارم دستمو گرفت و گفت پاشو بریم سرد شد گفتم: دیوونه گفت: تو دیوونه ام کردی اضافه کنم که هیچی از مسافرتش تعریف نکرد برام کلی سوغاتی اورده یه بلیز شلوار یاسی اورده برام .پیراهنش یاسی خطهای بنفش داره ولی شلوارش ساده ست. یه تاپ شلوارک قرمز برام خریده اینقدر خوشکله که نگو. دو تا روسری خریده یکیش ابی و سورمه ای یکیشم قهوه ای .و کلی خوراکی الوچه لواشک شکلات اسمارتیز عیدی هم برام یه گوشواره کوچولو خرید (چون نمیندازم کوچیک خریده که دیگه درش نیارم) باباش هم برام دستبند گرفته بود ننداخته بودم تا علی خودش دستم کنه. تا صبح نخوابیدیم داشتیم همینجوری با هم حرف میزدیم.هربار ازش می پرسیدم چی شده بود؟ تفره میرفت و میگفت نزدیکای صبح بود که علی چشماش بسته میشد ساعت ۶ بود که با هم نماز خوندیم و بعدشم خوابیدیم. چقدر لذت بخشه که شب رو کنار عشقت باشی و دستش توی دستات باشه ...قشنگتر از این لحظه دیگه نیست . ساعت ۱ بود که تلفن زنگ زد علی جواب داد مامانم بود بعد دوباره خوابیدیم ساعت ۳ بود که علی گفت پاشو دیگه مردم از گرسنگی . علی دوش گرفته بود نیمرو هم درست کرده بود که گفت پاشو با هم بخوریم تنهایی بهم نمی چسبه ...
و دوباره این من بودم که فراموش کردم همه ی رنج هایی رو که توی این مدت کشیدم. اصلا به روی خودش نیاورد که با من چه کرده...باشه فقط بخاطر عشق و علاقه ای که بینمونه .![]()
![]()
![]()
![]()
اجازه نمی داد زنگ نزدم .![]()
![]()
جیغ زدم علیییییییییییییییییییییی![]()
پریدم بغلش بغض چند روزه که توی گلوم بود ترکید که دیدم علی هم داره اروم اروم گریه میکنه.
و سرمو بلند کرد و گفت ببین ۱۰ دقیقه است منو همینجوری سرپا جلوی در نگه داشتیا ![]()
و گفت دیگه حرفشو نزن گفتم چرا؟؟؟؟من میخوام دلیلشو بدونم که دهنمو گرفت و گفت بسه خواهش میکنم
من:
باشه.
بزار پاشم یه نیمرو درست کنم
بزار دستامو بشورم تو هم اماده بشو که میخوام بیام بخورمت .
علی جدی میخوای منو بخوری که گفت اره
تو از همه ی اینا خوشمزه تری
شام یخ کرد. علی: شام خوشمزه جلومه اونو تو بخور
گفت اتفاق خاصی پیش نیومد.![]()
راستی اون چیزه چی شد ... منم میگفتم اهان همون شد.![]()
من : نه علی نخواب نخواب
میگفت :خوب بگو میشنوم منم میگفتم هیچی بخواب
که با حرص میگفت ازار داری دیگه دست خودت نیست![]()
![]()
سلام دوستای گل.خوبین خوشین؟زوزگار چطور میگذره؟
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت
7:29 توسط یه خانم عاشق| |
سلام عزیزان دل
نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت
18:46 توسط یه خانم عاشق| |


