تبليغاتX
زندگی ما
زندگی ما

من و عشقم











بعد از مدتها عشقم رو دیدم ...

دیگه قلبم توی سینه نمی موند امونم رو گرفته بود. دیگه روی پا بند نبودم.

اومد دنبالم با هم رفتیم  روبه روی هم نشستیم ... من بودم و عشقم

فقط به چشماش خیره شدم خیلی وقت بود که اینجوری نگاش نکرده بودم و اینجوری با هم خلوت نکرده بودیم.

چشماش کاملا خسته بود میتونستم خستگی رو توی چشماش ببینم اما اصلا به روی خودش نمی اورد. پای چشماش گود رفته بود الهی بمیرم براش

قهوه و کیک شکلاتی سفارش داد.

اینقدر دلم براش تنگ شده بود که فقط دوست داشتم نگاش کنم که گفت چرا هیچی نمیگی ؟ دلم برای صدات برای حرف زدن قشنگ برای خنده هات تنگ شده ... اروم گفتم تازه میگی دلم تنگ شده من که هر لحظه منتظر اومدن تو و شنیدن صداتم اما این تویی که وقت نداری

اخم کرد و گفت شرمنده سعی میکنم جبران کنم بهم فرصت بده بعد از این سفر دیگه سرم خلوت میشه دیگه بیشتر باهاتم جبرانه این چند وقتو میکنم...

اصلا یاد خداحافظی نبودم و هنوز خوش بودم از دیدنش.

حدود ۲ ساعتی با هم بودیم. درباره ی خیلی چیزها صحبت کردیم یکی از اینها عروسی بود که گفت من با این موافقم یه مهمونی کوچیک و سفر ... منم گفتم چی؟؟؟ مهمونی .. گفت عروسی خودمونو نمیگم که کلا گفتم.

مشخصه که ته دلش دوست داره یه مهمونی بگیریم اما من اصلا با مهمونی موافق نیستم .ما قبلا صحبت هامونو کردیم و اون قبول کرده اما این حرفش نمیدونم یعنی چی؟

سوار ماشین شدیم که بیایم خونه توی ماشین گفت من که دلم برات از الان تنگ شده نمیدونم چطور میتونم تحمل کنم ... منم گفتم تو که راحت تحمل می کنی ... برگشت نگام کرد و گفت حالا هی یادم بیارو شرمندم کن من که عذرخواهی کردم.

خوشیم زیاد طول نکشید و به بغض رسید خیلی خودمو کنترل کردم گریه نکنم توی ماشین.

با هم اومدیم خونه که تا مامان منو دید گفت من گفتم تو الان خوشحالی چی شده؟ که هیچی نگفتم و طبق معمول همسری در موقع حساس به دادم رسید .

رفتیم توی اتاقم دوست داشتم تنها باشم اما نشد. بغلش کردم و گریه کردم گریه ای که چند وقت بود داشت خفم میکرد ... همسری هم گریه میکرد 

تا۱۲ پیشم بود و بعد رفت موقع خداحافظی بوسم کرد و گفت زود میام زودتر از اون چیزی که فکرشو کنی.گفتم مراقب خودت باش گفت تو خوب باشی منم خوبم همه ی وجودم پیشه توست پس خوب باش که منم باشم.

درو بستم و به خداسپردمش. امروز یکی از قشنگترین و سخت ترین لحظه های زندگیم بود.

همسری نزدیک به ۱ ماه کنارم نیست و میره مسافرت.   

امشب شبه اولیه که نیست دلم تنگه تنگه براش

خیلی بیشتر از  این بود خودتون میتونید درک کنید دیگه . ببخشید اگه خوب و کامل ننوشتم اخه حوصله ی نوشتن نداشتم دوسست داشتم این روز عاشقانه ام رو با جزئیات بنویسم اما ...

خدایا کمکمون کن...

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 4:14 توسط یه خانم عاشق| |

سلام دوستای خوب و عزیزم

امروز حسابی خسته شدم اخه مهمون داشتیم بنده خدا مامانم دست تنها منم رفتم کمکش البته همه ی کارا رو خودش کرد من فقط کمی کمکش کردم که الان خسته ی خسته ام.

مهمونی دوستانه بود. جاتون خالی خیلی خوش گذشت .منم حسابی خوردم

یکی از مهمونامون یه بچه ی تپل و بامزه داشت وای دلم میخواست گازش بگیرم اینقدر ملوس بود که نگو اسمش مبینا بود.

۴ماهش بود ولی نمیدونی با چه عشوه و نازی نگات میکرد هزار الله اکبر  بچه ی ساکت و اروم و اجتماعی بود یه پیراهن صورتی پوسیده بود ۴ تا دونه بیشتر مو نداشتا اما مامانش موهاشو صفت سنجاق زده بود جوری که وقتی خوابید سنجاقشو باز کرد هنوز موهاش به همون حالت بود سیخ

کلی بغلش کردم خیلی با مزه بود.

منم دلم نی نی میخواد به قول دوستم اینارو که ادم میبینه به هوس میوفته 

واقعا اینا فرشته ان فرشته های کوچولو و دوست داشتنی.

حالا کو تا فرشته کوچولوی من.داشتم فکر میکردم که یعنی من لایق مادر شدنم ؟چه حسی میتونم نسبت بهش داشته باشم.

یه سوال البته دوستای متاهل.همسری های شما نی نی دوست ندارن؟

 من اصلا جنبه ی نی نی دیدن ندارم ... خوب چیکار کنم نی نی دوست دارم. البته از نی نی بیشتر بابای نی نی رو دوست دارم یعنی میمیرم برای عشق خودم

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:54 توسط یه خانم عاشق| |

امروز خیلی دلم برات تنگ شده عشقم.

نمیتونم و نتونستم دلتنگیم و بهت بگم اما اینجا میگم.

امروز مامانم و بابام رفتن مهمونی و من نرفتم چون حوصله نداشتم و تمام مدت توی خونه تنها بودم. میشنوی عشقم تنها ی تنها .

چقدر دوست داشتم کنارم و باشی یا لااقل بهم زنگ بزنی ... اما هیچکدوم نشد.

دو روز پیش بهم گفتی مدل موهامو تغییر دادمچقدر دلم میخواد ببینمت.

عشقم میدونی چند وقته دستاتو توی دستام نگرفتم؟وای نمیدونم دلم چقدر رای دستای نازت تنگ شده

برای انگشتان کشیده و ظریفت.

دلم برای چشمای قشنگت که وقتی بهش نگاه میکنم دلم میلرزه ... یادته همیشه بهت میگفتم توی چشمات یه چیزیه که نمیتونم بفهمم اما چیزیه که منو اسیر خودش کرده تو هم میگفتی اون چشمای تو که چشمای منو اسیر کرده باعث شده دنیارو یه طوره دیگه ببینم. اره عزیزم دلم برای چشمات هم تنگ شده.

مگه من چی ازت میخوام جز اینکه بیای ببینمت اخه چقدر کار کار و دوستتتتتتتتت

به خدا من از این دنیا چیزی نمیخوام جز تو فقط تو رو میخوام عشقم .......

اخه چقدر از دور ببینمت و حسرت بکشم ...

یادته هرشب قبل از خواب بهم زنگ میزدی یا دیگه خیلی کار داشتی بهم اس ام اس میدادی؟ بهم شب بخیر میگفتی و از برنامه ی فردات بهم میگفتی بعد اخرش منم میگفتم اااااااااا پس من کجای این برنامه ام تو هم میگفتی همه ی برنامه و کارا رو با یه لحظه دیدنه تو عوض نمیکنم.

یادته یه شب پرسیدم برنامه ی فردات گفتی هنوز روش فکر نکردم چون خیلی کار دارم و خیلی مهمه... منم قربون صدقت  رفتم که چقدر کار میکنی و... تو هم همش میخندیدی بعد ۷ صبح اومدی خونمون و بیدارم کردی گفتم پاشو کاره مهمم و تا اخره شب با هم گشتیم و خوش گذروندیم.

اره کارم شده یاداوری خاطرات گذشته... و امید به اینده

عاشقم دیگه چیه؟ خودت عاشق نیستی حسودیت میشه؟

عاشق چیه دیوونه ام...

عشقم خیلیییییییییییییییییی دوستت دارم  زودتر بیا که دلم برات خیلی تنگ شده.

خدایا ... خدای من ... کمکمون کن....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:5 توسط یه خانم عاشق| |

میلاد حضرت علی مبارک

مردی از حضرت امیر (ع)پرسید:بالا بردن دستها به هنگام تکبیره الاحرام چه معنا دارد ؟

علی (ع)فرمود :معنایش این است که خدا بزرگ است .یکتاو یگانه است .مانندی ندارد .با حواس و ادراک ظاهری لمس و ادراک نمی شود. پرسید کشیدن گردن در حالت رکوع چه معنا دارد ؟

فرمود : معنایش این است که به خدا ایمان آوردم  اگر چه گردنم را بزنند .

پرسید معنای سجده اول چیست ؟

فرمود معنایش این است که خدایا ! تو ما را از زمین آفریده ای . و معنای برداشتن سر از سجده این است که خدایا! تو ما را از زمین بیرون آورده ای . و معنای سجده دوم این است که خدایا ! تو ما را به زمین بر می گردانی.و معنای برداشتن سر از سجده دوم این است که خدایا ! بار دیگر ما را از زمین بیرون می آوری (در روز رستاخیز).

پرسید گذاشتن پای راست بر روی پای چپ در حالت تشهد چیست ؟

فرمود :معنایش این است که خدایا ! باطل را بمیران و حق را برپا و استوار نگهدار .

پرسید معنای گفتن امام «السلام علیکم » چیست ؟

فرمود : امام مترجمی است از طرف خداوند که به اهل جماعت می گوید شما در روز قیامت از عذاب خداوند در امانید.

 

(من لایحضر .کتاب الصلوه . باب 17 . وصف الصلوه.)

 

  

میلاد حضرت علی (ع ) بر همه ی شیعیان مبارک.

 

روز پدر را به همه ی پدران عزیزو همه ي مردان تبریک میگویم مخصوصا پدر عزیز و پدر شوهر عزيز و همسر گلم تبريك ميگم.

 امروز در كمال ناباوري البته انتظارش را داشتم عشقم به مسافرت رفت يعني فردا با هم نيستيم حتي فرصت تبريك رو هم بهم نداد.

عشقم تمامه زندگيم عزيزترينم روزت مبارك.خيلي وقته كه دوست دارم دستاتو توي دستام بگيرم و توي چشمات نگاه كنم و بگم عشقم عاشقانه دوستتدارم يگانه عشق جاويدم...

خيلي وقته كه فرصت گفتنش نيست .كاش زودتر خدا موقعيتش رو فراهم كنه و همينطور تو.

خدايا كمكم كن بتونم عشقم رو حفظ كنم و به عشق و محبتمون روز به روز اضافه كنيم

ما رو از دعاي خير خود محروم نكنيد....

دوستتون دارم خيلي زياد .

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 19:24 توسط یه خانم عاشق| |

سلام به دوستای خوبم.

دلم برای همتون خیلی تنگ شده بود باورکنید تمام مدت به یادتون بودم تک تک دوستانم. اوضاع  احوالتون چطوره؟امیدوارم که خوب و خوش باشید .میام به وبلاگاتون سر میزنم و جویای احوال میشم.

اگه از حال و روزه من خواسته باشید میتونم بگم که بالاخره این امتحانات بد پیله تمام شد اما از نتیجه اش خدا عالمه ... ما را از دعای خیر خود فراموش نکنید.[نیشخند]

اما از زندگی

ساکت ارام بدون هیچ چیزه خاصی البته خداراشکر که حس خنثی یی بینمون هست چون هر چی باشه بهتر از حس منفیه.

این روزها اصلا حوصله ندارم نه به خودم میرسم نه به خونه و...

اتاقم روی هواست کلی کتاب و دفتر دوروبرم ریخته اصلا حال جمع کردنش رو ندارم میخوام موهامو کوتاه کنم اما میگم ولش کن حوصله ندارم

خیلی کسل کننده شده برام حالا خوبه که امتحاناتم تموم شد وگرنه اوضاعم الان باید بدتر می بود.

همسر گرامی هم مشغول و سر گرم کارهای خودشه تازگی ها به این نتیجه رسیدم که چقدر وابسته به خانواده اشه

اینم بزارید به پای حال بدم که دوستم بهش گیر بدم اما خوب این چند وقت هیچی بهش نگفتم همشو ریختم تو دلم اخر غمباد میگرفتم اگه نمیومدم اینجا بنویسم.

همسری من این روزا زیاد مسافرت میره بخاطره کارش کم کمش دوهفته یکبار برای ۳یا ۴ روز. به این فکر میکردم اگه ما عروسی کرده بودیم من تحمل میکردم؟

واقعا کار و بار هیچکس معلوم نیست اوایل که اینجوری نبود شایدی ماهی یا ۲ ماه یکبار چند روز میرفت اما حالا...

میزارم به پای شلوغ بودن سرش و مشغله ی کاری... طبق معمول ما باید سنگ زیر اسیاب باشیم دیگه .

جدیدا مامانم بهم میگه بابا یکم اشپزی یاد بگیر فردا مردم میگن مادرش بهش غذا هم یاد نداده  ولی خوب چیکار کنم دوست ندارم به دوستم گفتم بیا با هم بریم کلاس اشپزی اونم گفت برو بابا بعدش گفت اگه بخوای بری خیاطی میام...... وای خدا مگه زندگی خیاطی و اشپزیه

جاتون خالی اونروز یه برنجی درست کردم که نگو به قول همسری میزدی به دیوار کنده نمی شد... حسابی ابروم رفت.

دلم برای عشقم تنگ شده برای لحظه های خاص و ناب تنهایی مون.لحظه های عاشقانه ای که نمیدونم کجا رفتن...

کارم شده یاداوری روزهای گذشته .........

عزیزم خوب بخوابی ... بیا بخوابم ...

ماه رجبه دوستای خوبم مارو از دعاتون محروم نکنید.... یادم کنید که همیشه به یادتونم و براتون دعا میکنم.

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 1:33 توسط یه خانم عاشق| |