تبليغاتX
زندگی ما - ناراحتی
زندگی ما

من و عشقم











سلام دوستای گل و همیشگی خودم.

چند وقته پیش یکی از دوستان دور مادر(مامان علی) همسرش فوت کرده بود منم برای تسلیت ختمشون رفتم.

خیلی ناگوار بود با اینکه سنشون زیاد بود و مریض بودن اما خیلی سخت بود براشون به هر حال شوهرش بوده و پدرشون.

دوست مامان مداوم با خودشون میگفتن کاش بد اخلاق بود و ازارو اذیتم میکرد تا بگم راحت شدم کاش دست روم بلند میکرد ...کاش اینقدر بهم خوبی نمیکرد و اینقدر دوسش نداشتم و....

چند روزه ذهنمو خیلی مشغول کرده داشتم با خودم فکر میکردم و از خدا خواستم اول من از دنیا برم چون طاقت ندارم ناراحتی شوهرمو خانواده ام و.... رو ببینم.

خیلی سخته چطور میشه تحمل کرد؟من که دق میکنم.

یکی از دختراش زیر سرم و بود و اون یکی شوکه ... اینقدر گریه کرده بودن که دور چشماشون کبود شده بود.

خدا رحمتش کنه...

علی بهم گفت نرم خوب نیست برای ناراحتی و اینا بری حتی خودشم خونشون نیومد اما من رفتم چون زشت بود  که نمیرفتم و با استفاده از ترفندم علی رو هم برای مراسم ختم و اینا بردم.

هی روزگار... چه روزگاری شده از یک لحظه ی دیگه ات خبر نداری

خدا عاقبتمون رو بخیر کنه.

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:48 توسط یه خانم عاشق| |