من و عشقم
دلم برای همتون خیلی تنگ شده بود باورکنید تمام مدت به یادتون بودم تک تک دوستانم. اوضاع احوالتون چطوره؟امیدوارم که خوب و خوش باشید .میام به وبلاگاتون سر میزنم و جویای احوال میشم. اگه از حال و روزه من خواسته باشید میتونم بگم که بالاخره این امتحانات بد پیله تمام شد اما از نتیجه اش خدا عالمه ... ما را از دعای خیر خود فراموش نکنید.[نیشخند] اما از زندگی ساکت ارام بدون هیچ چیزه خاصی البته خداراشکر که حس خنثی یی بینمون هست چون هر چی باشه بهتر از حس منفیه. این روزها اصلا حوصله ندارم نه به خودم میرسم نه به خونه و... اتاقم روی هواست کلی کتاب و دفتر دوروبرم ریخته اصلا حال جمع کردنش رو ندارم میخوام موهامو کوتاه کنم اما میگم ولش کن حوصله ندارم خیلی کسل کننده شده برام حالا خوبه که امتحاناتم تموم شد وگرنه اوضاعم الان باید بدتر می بود. همسر گرامی هم مشغول و سر گرم کارهای خودشه تازگی ها به این نتیجه رسیدم که چقدر وابسته به خانواده اشه اینم بزارید به پای حال بدم که دوستم بهش گیر بدم اما خوب این چند وقت هیچی بهش نگفتم همشو ریختم تو دلم اخر غمباد میگرفتم اگه نمیومدم اینجا بنویسم. همسری من این روزا زیاد مسافرت میره بخاطره کارش کم کمش دوهفته یکبار برای ۳یا ۴ روز. به این فکر میکردم اگه ما عروسی کرده بودیم من تحمل میکردم؟ واقعا کار و بار هیچکس معلوم نیست اوایل که اینجوری نبود شایدی ماهی یا ۲ ماه یکبار چند روز میرفت اما حالا... میزارم به پای شلوغ بودن سرش و مشغله ی کاری... طبق معمول ما باید سنگ زیر اسیاب باشیم دیگه . جدیدا مامانم بهم میگه بابا یکم اشپزی یاد بگیر فردا مردم میگن مادرش بهش غذا هم یاد نداده ولی خوب چیکار کنم دوست ندارم به دوستم گفتم بیا با هم بریم کلاس اشپزی اونم گفت برو بابا بعدش گفت اگه بخوای بری خیاطی میام...... وای خدا مگه زندگی خیاطی و اشپزیه جاتون خالی اونروز یه برنجی درست کردم که نگو به قول همسری میزدی به دیوار کنده نمی شد... حسابی ابروم رفت. دلم برای عشقم تنگ شده برای لحظه های خاص و ناب تنهایی مون.لحظه های عاشقانه ای که نمیدونم کجا رفتن... کارم شده یاداوری روزهای گذشته ......... عزیزم خوب بخوابی ... بیا بخوابم ... ماه رجبه دوستای خوبم مارو از دعاتون محروم نکنید.... یادم کنید که همیشه به یادتونم و براتون دعا میکنم.
![]()

سلام به دوستای خوبم.
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت
1:33 توسط یه خانم عاشق| |

